غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
125
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ذكر محاصرهء بلدهء فاخره هرات و ايراد بعضى ديگر از حوادث آن اوقات صاحب حشمتى كه عرصهء هفت اقليم درنظر همتش حقيرتر از حلقه ميم نمايد به مجرد تسخير يك مملكت چگونه قناعت نمايد و عالىهمتى كه فزاى وسعتنماى نه سپهر در ديدهء بصيرتش به صورت اعتبار درنيايد جز بارتكاب عطايم امور ابواب دولت و سرور بر روى روزگار خود چهسان گشايد بناء على هذا چون خاقان منصور مظفرلوا خاطر آفتاب سيما از ضبط خطهء جرجان فارغ ساخت بجانب خراسان نهضت فرموده كمند همت بر كنگره تسخير آنولايات انداخت و اينخبر بمسامع امراء سلطان سعيد رسيده امير سيد اصيل ارغون و امير سيد مراد كه در حدود نيشابور و سبزوار بودند عنان ريز خود را بدار السلطنه هراة رسانيدند و در شوال سنهء 865 مردم بلوكات را به شهر درآورده اسباب حصاردارى باكمل وجهى مرتب گردانيد امير بىنظير كه داروغهء آن بلده بهشت نظير بود ضبط دروازه ملك را تعهد نمود و امير عبد النصير دروازه عراق را تكفل فرمود و دروازه فيروزآباد به حاكم آن بلدهء امير احمد حاجى تعلق گرفت و حراست دروازهء قبچاق بامير احمد يار سمت انتساب پذيرفت و دروازه خوش به دارائى امير سلطان حسين ارهنگى مقرر گشت و شبها بر فراز برج و باره فرياد و فغان حاضر باش از منزل كوتوال حصار پنجم درگذشت سيد اصيل ارغون و سيد مراد بطريق كومك مقرر بودند و در جميع اطراف و جوانب شهر شرايط حراست بجاى آورده تمامى محافظان دروب و بروج را بهنگام احتياج معاونت مىنمودند و خاقان منصور نخست بجانب سرخس رفته آن خطه را در حيز تسخير كشيد و ايالتش را در عهدهء يكى از اهل اعتماد كرده عنان بارهء جهاننورد بهراة معطوف گردانيد روز دوشنبه 24 ذيقعده از راه كوه مختار بكوچه خيابان درآمده باغ زاغان را نشيمن هماى اوج سلطنت ساخت و بتصور آنكه شايد مردم هراة بىارتكاب جنك و پيكار دروازها را بگشايند چند روز اشتعال آتش قتال را در حيز تأخير انداخت و حال آنكه هرويان به هوا دارى سلطان سعيد از اين انديشه بغايت دور بودند و روزبروز در استحكام برج و باره و تهيه اسباب قلعهدارى و مقاتله مىافزودند در آن اثنا روزى خاقان منصور با جمعى از خواص خدم بىازدحام خيل و حشم بعزم حمام برابرش گردونخرام سوار شده از باغ زاغان بيرون خراميده و جاسوسى كه در كمين بود بسرعت برق و باد به شهر شتافته اينخبر بامراء رسانيد ايشان اينمعنى را فوزى عظيم پنداشتند و همت بر صيد آن شاهباز قلهء دولت و اقبال گماشتند به اين عزيمت جمعى كثير همه غرق در جوشن و تيغ و تير از شهر بيرون تاختند و ندانستند كه چون خسرو ثوابت و سيار تنها بر سبز خنك فلك سوار شده تيغ زرنگار بر كشد از ازدحام لشگر ظلام نينديشد و شير ژيان هرچند تنها ماند نخچير و آهو را گلهگله