غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

111

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

رستم را خجل ساختى و در ميدان محاربت و تيغ‌گذارى از صعوبت ستيز و خونريز بنياد شجعان اسفنديار توانرا برانداختى از سهم گرز گران سنگش كيوان بر سپهر هفتم اضطراب نمودى و از بيم و پيكان تير خدنگش چشم مريخ شبى بر بستر فراغت نغنودى شمشير آبدارش در درياى بى جا همه وقت به گردن خصم مىرسيد و شعلهء سنان خونبارش در صحراى و غامدام خرمن حيات اعدا محترق مىگردانيد بزم عيش و نشاطش بهشت‌وش بجوانان حورا عذار آراسته و مجلس عشرت و انبساطش همچون گلستان ارم از نقار خار آزار پيراسته طبع نقادش در صفا و حدت غيرت‌افضاى آب و آتش و نتايج ذهن وقادش از حسن بلاغت بسان سخنان سحبان مطبوع و دلكش بيت پيش طبع پاكش آب افسردهء * پيش فهم تيزش آتش مردهء و در وقت تمكن بر تخت سلطنت و جهانبانى مقتضاى عدالت بجاى آورده نقش وجود اهل تكبر و تعدى را بتيغ سياست از لوح هستى ستردى و بهنگام اظهار تواضع و فروتنى اقتدار بسنت سنيهء خير البريه نموده برطبق ( إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ ) خود را با ملازمان آستان خلافت آشيان يكسان شمردى در تقويت اركان شريت غرا و تمشيت مهام ملت بيضا به قدر امكان لوازم سعى و اهتمام مرعى داشتى و همواره همت عالىنهمت بر انهدام قواعد بدعت و استيصال اهل ظلم و ضلالت گماشتى در رعايت جانب سادات عظام و علماء اسلام و فضلاء روزگار و شعرا بلاغت‌شعار هرگز تغافل و اهمال ننمودى و در انجاح ملتمسات و وصول سيورغالات و انعامات اين زمرهء كريمه همواره احكام مطاعه مبذول فرمودى در هفتهء دو نوبت بروز دوشنبه و پنجشنبه قضاة و علما را بمجلس اشراف اعلى طلبيدى و مهمى كه روى نمودى بمقتضاى فتوى ائمهء دين بفيصل رسانيدى بصحبت درويشان و گوشه‌نشينان و مجالس وعظ بسيار تشريف بردى و تعظيم و احترام مشايخ اسلام و وعاظ شيرين كلام را بر ذمت همت نهمت واجب و لازم شمردى به بناء و بقاع خير از مساجد و مدارس و خوانق و اربطه بغايت مايل و راغب بودى و قصبات معموره و مستغلات مرغوبه از خالص اموال خويش خريده وقف نمودى در تعمير قصور دلگشاى و عمارات فرح‌افزاى بسيار سعى و اهتمام كردى در طرح باغات و بساتين و نظارت اشجار و رياحين بنفس نفيس لوازم جد و اجتهاد بجاى آوردى از اوايل تنسيم نسيم صباء صبى و مبادى احوال نشو و نما پيوسته بقلم انديشه نقش جهانگيرى بر لوح خاطر نگاشتى و از غايت علو همت در صغر سن سلاطين ذو شوكت و خواقين صاحب حشمت را معدوم و نابود نگاهداشتى بناء على هذا در شهور سنهء احدى و ستين و ثمانمائه با وجود چندين پادشاه عاليجاه كه در بلاد خراسان نافذ فرمان بودند در بلدهء مرو بر زين ملك‌ستانى نشسته خروج كرد و باندك روزى چندان بلدهء فاخره را ضبط نموده بواسطهء بيوفائى بعضى از امرا روى بصحرا و بيابان آورد و در ذى حجه سنه 862 دار الفتح استراباد را از حسين سعدلو كه خويش ميرزا جهان شاه بود انتزاع نموده و چون سلطان سعيد متوجه آن جناب گشت مصلحت در مقابله و مقاتله نديده بصوب آواق توجه فرمود و در سنه 873 كه واقعهء شهادت سلطان سعيد بوقوع