غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

106

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

مولانا قطب الدين يحيى ولد مولانا شمس الدين محمد بن مولانا سعيد الدين مسعود التفتازانى بود و از اواخر زمان اقبال خاقان ستوده‌خصال شاه‌رخ ميرزا تا اوان استقلال خسرو حميده افعال سلطان حسين ميرزا بلوازم منصب شيخ الاسلامى مشغولى مينمود از علوم دينيه بهرهء تمام داشت و همواره نقش افاده بر لوح خواطر طلبه مىنگاشت قضاياء شرعيه را در كمال ديانت بفيصل مىرسانيد و هرگز خيال مداهنه و ملاحظه بر ضمير منير نمىگذرانيد وفاتش در روز دوشنبه بيست و چهارم ذيحجه سنهء سبع و ثمانين و ثمانمائه اتفاق افتاد و در مزار فايض الانوار مقرب حضرت بارى خواجه عبد اللّه انصارى مدفون شد سيد صدر الدين ابراهيم قمى از جملهء اعاظم سادات صاحب سعادت بود و همواره با سلطانسعيد ميرزا سلطان ابو سعيد مصاحبت مىنمود گويند در روزى كه سلطانسعيد بقتل ميرزا سنجر فرمان داد سيد ابراهيم در پايهء سرير سلطنت مصير سر برهنه كرده خون آنپادشاه را طلبيد و سلطان بانك بر آن جناب زده آن التماس را بسمع قبول نشنيد و روز ديگر در خلوتى سيد را طلب نمودم زبان عذرخواهى برگشاد و گفت ميرزا سنجر لشگر جمع كرده باتفاق جمعى ديگر از مخالفان متوجه استيصال نهال‌اقبال ما بود و چون ايزد تعالى او را در قبضهء اقتدار ما گرفتار ساخت اطلاقش سبب فتنه و فساد مىنمود بنابرآن ديروز درخواست شما را بسمع رضا نشنودم سيد ابراهيم بنابر آزارى كه در خاطر داشت جواب داد كه موجب كشتن ميرزا سنجر بوضوح پيوست اما نمىدانم كه آن پير زال فقيره يعنى گوهرشاد آغا چه گناه كرده بود كه در ماه مبارك رمضان او را بقتل رسانيدند سلطان سعيد از شنيدن اينسخن كنايت‌آميز متغير و متأثر گشته از مجلس برخواست انتقال سيد ابراهيم بجنات نعيم در اوائل دولت خسرو منصور سلطانحسين ميرزا روى نمود . مولانا شمس الدين على الفارسى اعلم فضلاء زمان و افضل علماء دوران بود سلطانسعيد نسبت بآنجناب التفات و عنايت بسيار مىفرمود و چون نسبش بمؤلف كشف كشاف ميرسيد به صاحب كشف مشهور گرديد سالها در بلدهء هراة در مدرسهء شريفهء غياثيه بدرس و افاده اشتغال داشت و نقوش دقايق طبع نقاد ذهن وقادر را بر صحايف ضماير طلبهء علوم مىنگاشت و بعد از فوت سلطانسعيد و طلوع آفتاب دولت سلطانحسين ميرزا جناب مولوى چندگاهى به نوشتن تاريخ وقايع آنحضرت مشغولى كرد و بالاخره از خدام بارگاه سلطنت رنجيده بحصار شادمان شتافت و پرتو انوار عواطف ميرزا سلطانمحمود بر وجنات احوالش تافت و هم در آن ولايت ساكن بود تا آن زمان كه از جهان گذران رحلت نمود . مولانا عصام الدين داود خوافى در علم و كمال يگانهء زمانه بود و مدتى در دار السلطنهء هراة بلوازم افاده قيام مىفرمود و بنابر آنكه بفصاحت بيان و طلاقت لسان اتصاف داشت و مسائل دقيقه را بعبارتى قريب الفهم بر صحيفهء ضمير طلبه مىنگاشت در