غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
83
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
شاهزاده مبارك نام نيكو سرانجام در حمام بود با دو هزار سوار خروج كرده بيك ناگاه او را اسير و دستگير گردانيد و جميع خزاين و دفاين و اسب و شتر و گله و رمه و جوشن و جيبهء مباركشاه را بحيطهء ضبط درآورد اما بجانش آسيبى نرسانيد . ذكر براق خان باتفاق مورخان براق خان پادشاهى بود بصفت ظلم و جور موصوف و باخذ اموال رعايا و زيردستان مشعوف بشجاعت و تهور مشهور و بجلادت و تكبر مذكور و در اوايل شهور سنهء ثلث و ستين و ستمائه موافق پارسئيل جلايرباى را كه بمزيد جلادت از ساير امراى الوس جغتاى امتياز داشت بمنصب امير الامرائى رسانيد و امر وزارت را بمسعود بيك بلواج مفوض گردانيد و در اوايل ايام پادشاهى ميان او و شاهزاده قيدو دو نوبت مخالفت و محاربت اتفاق افتاده آخر الامر بسعى قبچان اقول بن قدان بن اوكداى موافقت و مصالحت دست داد بعد از آن براق خان لشگر فراوان جمع آورده فتح خراسان بلكه تسخير عراق و آذربايجان را پيش نهاد همت ساخت و از آب آمويه عبور نموده و با آباقا خان كه در آنزمان قايممقام هلاكو خان بود محاربه كرده منهزم بازگشت و چون ببخارا رسيد مسلمان شده سلطان غياث الدين لقب يافت و بعد از چند روز به مرض فالج گرفتار شده در اواخر شهور سنهء ثمان و ستين و ستمائه موافق قوئيل نزد قيدو خان رفت و شربتى مسموم خورده راه سفر آخرت پيش گرفت مدت سلطنتش شش سال بود . گفتار در بيان بعضى از احوال براق و بيان منهزم شدن او از لشگر آذربايجان و عراق در روضة الصفا مسطور است كه چون براق خان و مغان در الوس جغتاى بر مسند ايالت تكيه زد از جاده مستقيم عدل و انصاف انحراف نموده لشگريان را از ظلم و اعتساف منع نكرد و مغولان كافر كيش در بلاد ماوراء النهر و تركستان شيوهء ناستوده خويش پيش گرفته و رعاياى بيچاره پايمال رنج و عناد دست خوش مشقت و بلا گشتند و براق در اوايل ايام دولت خود سپاهى درهم كشيده بجانب ختن تاختن كرد و گماشته قبلاقاآن را از آنجا گريزانيده دست باسر و نهب برآورد و در آن ولايت مغولى بسرائى دررفته آشيانه خطائى بنظرش درآمد و بىتقريب تيرى بر آن زده درى شاهوار از آنجا نازل گشت و در چاه مستراح كه در برابر آن آشيانه بود افتاد و مغولى به آن چاه فرورفته صد و پنجاه بالش زر سرخ يافت و همچنين جمعى از لشگريان براق شبى در باغى بوده اسبان خود را بر درختى ميان تهى بستند و ناگاه اسبان از چيزى رميده آن درخت پوسيده بشكست و از ميان آن شش