غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
64
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
چيان در مقام استفسار آمد ارتق بوكا گفت مصدر جميع جرايم و جنايات منم و نوئينان مرا در اين امر گناهى نيست اين سخن مقبول نيفتاد و بعد از تفتيش و تفحص اكثر امرا و مقربان ارتق بوكا بياسا رسيدند آنگاه پادشاه از حكماء ختاكه در پايهء سرير اعلى حاضر بودند پرسيد كه هرگز در ديار شما مثل اين امرى كه آينى تيغ در روى آقا كشد و جمعى از بىگناهان را كشت واقع شده است يانى ايشان جواب دادند كه در تواريخ قديم مسطور است كه دو برادر در ازمنهء سابقه بر سر ملك با هم منازعت كردند مهتر بر كهتر غالب آمده او را بگرفت و پيرامون منزل برادر از خارهاى تيز چهار ديوارى كشيد و او را در آنجا مقيد گردانيد تا اوقات حياتش بنهايت رسيد قبلا بر وفق تقرير اهل ختا فرمان داد تا چهار ديوارى از خار مغيلان ترتيب دادند و ارتق را با زمرهء از خواص و مقربان كه باقىمانده بودند و خواتين و فرزندان به آن وحشتآباد فرستاد و طايفهء از غلاظ اتراك برايشان موكل ساخت و ارتق بوكاقرين محنت و اندوه بىانتها آنجا بسر مىبرد و مطلقا بيرون نمىآمد مگر در ايام جشن و سور و چون مدت يكسال روز كار تيره بدين و تيره بگذرانيد رخت بزندان آخرت كشيد و ارتق بوكا چهار سال پادشاهى نمود و او را چهار پسر بود برين موجب بويوقور ملك تيمور بايرابوقا تماجى و هيچ يك از اين چهار پسر افسر سلطنت بر سر ننهادند . ذكر بعضى از مناظرات قبلا با متابعان ملت بيضا در روضة الصفا مسطور است كه نوبتى طايفه از تجار مسلمانان جهته قاآن شنقارى سفيد كه پايها و منقارش سرخ بود آوردند و دو عقاب سفيد نيز پيشكش كردند و پادشاه را آن تحفها مقبول افتاده الوس خاصه خويش نزد آنجماعت فرستاد بازرگانان دست از آن طعام كشيده قاآن سنكه ايغورى را كه وزيرش بود فرمود كه از تجاربه پرس كه چرا چيزى نميخوريد و سنكه اين سخن را از آنجماعت پرسيد جواب دادند كه در ملت ما تا گوسفند را ذبح نكنند خوردن گوشتش جايز نيست سنكه بنابر عداوتى كه با اهل اسلام داشت اين جواب را به اين عبارت عرض كرد كه اين جماعت مىگويند كه آش پادشاه به اعتقاد ما حكم مردار دارد و قبلا از استماع اين حديث برآشفته حكم فرمود كه من بعد ارباب اسلام و اصحاب كتاب تيغ بر حلق گوسفند نكشند و بطريق مغولان سينه بشكافند و در اين باب مبالغه به جائى رسيد كه مدت چهار سال هيچ مسلمانى به ذبح گوسفندى اقدام نتوانست نمود و پسر خود را ختنه نتوانست كرد لاجرم بسيار از اهل اسلام جلاء وطن اختيار فرموده از خان باليق بيرون رفتند و قبلاقاآن بواسطهء سعايت بعضى از مفسدان مولانا برهان الدين بخارى را كه از جمله مريدان شيخ سيف الدين باخرزى بود و در خان باليق به نصيحت طوايف خلايق اشتغال مىنمود بجمعى سپرد كه تا بماچين بردند و آن بزرك دين در آن سرزمين از تعفن هوا مريض گشته وفات يافت بعد از آن شهاب الدين قندزى و عمر قرقزى و ناصر الدين ملك كاشغرى و