غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

619

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و ميسره و قلب سپاه تركمانى را بنوعى بياراست ع كه خيره مانده در آن ديده الو الابصار و صباح روز شنبه هفدهم ذى حجهء حجهء مذكوره بيت دو جيش كينه و راز پاى تا فرق چو * ماهى جمله در جوشن شده غرق بميدان قتال رسيدند و دلاوران طرفين بباد حمله نيران مقابله و آتش مقاتله مشتعل گردانيدند و ميرزا ابراهيم سلطان بنفس نفيس با طايفهء از مردان شمشيرزن بلكه گردان لشگرشكن بر جوانغار مخالفان تاخت و برادر اسكندر امير جهانشاه بمدافعه پيش آمده از دستبرد سپاه فيروزىنشان پاى ثبات و قرارش سمت تزلزل پذيرفت و اسكندر بامداد برادر مركب برانگيخت و خون بسيارى از بردلان را بر خاك خذلان ريخت و از اينجانب نيز جمعى از شجاعات بمعاونت ميرزا ابراهيم سلطان بميدان تاخته كارزارى روى نمود كه از هول آن بهرام خون‌ريز در چادر ناهيد گريخت ضربت شمشير بر جسم جوانان دهان اجل خندان كرد و اصابت پيكان بر چشم و دل پهلوانان سيلاب خون در جريان آورد بيت چنين بود حال يلان تا سپهر * به خون شفق لاله‌گون كرد چهر ، آنگاه هردو لشگر عنان بمعسكر خود تافته آنشب تا صباح حارس و مراقب بودند و لحظه از انديشه آنكه فردا مآل حال يك جا منجر خواهد شد نغنودند روز ديگر كه چرخ اخضر سپهر زر اندود آفتاب بر سر كشيد و از رماح خطوط شعاعى حشر كواكب را منهزم گردانيد بيت برآمد زهر سو صداى نفير * سلامت شد از مردمان گوشه‌گير خاقان سكندر مكان و اسكندر رستم توان در برابر يكديگر بتسويهء صفوف لشگر پرداخته غريو كوركه و سورن زلزله در كوه و دشت انداخت و حمله مبارزان تهمتن تن شكاف در صف اعدا افكنده راهى بكوه عدم ظاهر ساخت و در اين روز نيز حربى در غايت صعوبت بوقوع انجاميد و امير اسكندر كمال جلادت و مردانگى بظهور رسانيد اما چون سعادت نبود كوشش بسيار چه سود بوقت استوا كه خاقان مظفر لوا از اداء نماز چاشت و عرض نياز بدرگاه كريم كارساز فارغ گشت و بار ديگر بر اسب كوه پيكر سوار شده روى بسوى اعدا آورد نيز فتح و فيروزى از مطلع تائيدات ربانى طلوع نمود و هماى نصرت و ظفر بر فرق خاقان عالى گهر جناح اقبال بگسترد اسكندر چون حال بر آن منوال ديد دست از ستيز و آويز بازداشته پاى در وادى گريز نهاد و حضرت خاقان سعيد بر تيسير اين فتح نامدار كه طراز فتوحات سلاطين ذوى اقتدار تواند بود شكر نعماى الهى بتقديم رسانيده فتح نامها به اطراف ممالك محروسه فرستاد و ميرزا محمد جوكى بهادر بموجب فرمان واجب الاذعان بتكامشى دشمنان توجه نمود و تا آزروم صحراى موش رفته و آثار تسلط ظاهر كرده مراجعت فرمود از اشراف الفضلا و ابلغ الفصحا مولانا شرف الدين على يزدى كه در آن يورش ظفر آيت ملازم موكب عالى ميرزا ابراهيم سلطان بوده اند منقولست كه نوبتى ميفرموده‌اند كه آنچه از كمال شجاعت و بسالت و وفور مردانگى و جلادت ميرزا ابراهيم سلطان در ظاهر سلماس براى العين مشاهده افتاده اگر عشر عشير آن مسموع ميشد البته عقل مقبول به آن نقل زبان نمىگشاد رباعى ز آئين ثبات شاه ابو الفتح بجنگ * خونشد زحسد بروز هيجا دل سنك اين حال زكوههاى سلماس بپرس * كز راه