غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

616

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

آن زمان بر در مسجد سواره ايستاده بودند و نقاره‌چيان بدستوريكه در آن زمان معهود بود آغاز نقاره زدن كردند كه نابگاه آنخبر قيامت اثر شنودند و دست ايشان از كارباز مانده از اين جهت حيرت بر خلايق استيلا يافت و حضرت خاقان سعيد امير فيروز شاه را طلب فرمود و او همچنان سواره به مسجد درآمد و چون دانست كه زخم كارى نيست زبان بشكر مهيمن منان گويا گردانيد و حضرت خاقانى ميل فرمود كه در محفه نشيند امير فيروز شاه مانع آمده گفت كه اگر مردم حضرترا سواره نبينند بر حيات و ممات تردد خواهند كرد و فتنهء عظيم حادث خواهد شد . بنابراين خاقان عالى مكان پاى در ركاب سعادت انتساب آورده بدولت و اقبال سوار شده نقاره در غايت مهابت فرو كوفته آنحضرت از راه بازار بباغ زاغان تشريف برد و اطباء و جراحان بمطالعهء آنزخم پرداخته در عرض چند روز شفاء كامل بحصول پيوست يكى از فضلاء در تاريخ آنواقعه گويد قطعه سال تاريخ هشتصد و سى بود * روز جمعه پس از اداى صلوات قصهء بس عجيب واقع شد * در خراسان ولى به شهر مراة كجروى در بساط چون فرزين * خواست تا شه رخى زند شد مات القصه بعد از وقوع اين قضيه غريبه ميرزا بايسنقر و امرا بتفحص احوال احمد لر مشغول گشته از كشتن او پشيمان شدند و در ميان رخوت آن مردك كليدى يافتند كه در خانه تيمچه به آن گشاد يافت و مردم تيمچه گفتند كه شخص موصوف به اين صفت در اين خانه طاقيه مىدوخت و بسيارى از معارف پيش او مىآمدند و از آن جمله يكى مولانا معروف خطاط است و اين مولانا معروف مروى بود بانواع فضايل و هنر موصوف و بحسن خط و لطف طبع مشهور و معروف بغايت خوش محاوره و شيرين كلام و بواسطهء وفور استعداد مرجع فضلا انام بود و نمدى اعلى پوشيدى و طاقيهء بلند هم از آن جنس بر سر نهادى و الف نمدى بر گردن پيچيدى در اوائل حال ملازمت سلطان احمد جلاير مىكرد و در اواخر از وى متنفر شده روى بشيراز آورد و ميرزا اسكندر كه در آن زمان حاكم آن ديار بود جناب مولوى را منظور نظر اعتبار ساخته در كتاب خانه خاصه كتابت فرمود مولانا معروف قبول كرده بود كه هرروز پانصد بيت كتابت نمايد و در آن اوقات دو روز كتابت ننمود و چون تغيير آنچه در مجلس ميرزا اسكندر مقرر شدى قليل الوقوع بود خدمت مولويرا طلبيد و از سبب تعطيل كتابت پرسيد جواب داد كه ميخواهم كه در يكروز هزار و پانصد بيت بنويسم ميرزا اسكندر مسرور شده فرمود تا در موضعى مناسب خرگاه و شاميانها برافراشتند و مولانا معروف آنجا نشسته آغاز كتابت كرد و يكى از شاگردان خود را بقلم تراشيدن تعيين فرمود و تا نماز ديگر مشغول نموده هزار و پانصد بيت در غايت لطافت نوشت ميرزا اسكندر او را بانعام و احسان خويش محظوظ و بهرور گردانيد و حضرت خاقان سعيد بعد از فتح شيراز مولانا معروف را بهراة كوچانيده در كتابخانهء همايون كتابت فرمود و مستفيدان خراسان بعضى جهة تعليم خط و زمرهء براى مصاحبت صحبت مولوى مائل گشتند و او بمثابهء خويشتن‌دار و بزرگ‌منش بود كه كاغذ ميرزا بايسنقر را كه جهته كتابت خمسهء شيخ نظامى بوى داده بود زياده بر يكسال نگاهداشته نانوشته بازفرستاد و به اين سبب