غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
606
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
آنجا نيز در حركت آمده چهاردهم ماه شوال بدولت و اقبال در نواحى سمنان نزول اجلال فرمود و در آنمقام خير انجام لشگرها و سيستان و فراه و قهستان و گرمسير و قندهار و كابل و غزنين ضميمهء سپاه ظفر قرين شد و همچنين امير الياس خواجه با اشراف و اعيان قم و كاشان بآستان سلطنت آشيان شتافت و ماهچهء رايت منصور بيستم ماه مذكور از دره نمك عبور نموده و رامين رى را بيمن مقدم خجسته غيرت مرغزار فلك ساخت و در آن مقام ميرزا ابراهيم سلطان با جنود فارس تشريف آورده بشرف دستبوس والد بزرگوار مشرف گشت و برين قياس ميرزا رستم با عساكر اصفهان و امير غياث الدين كه بعد از عزل سلطان اويس حاكم كرمان شده بود باردوى همايون رسيد و امرا و تواجى چند روز احتياطسان لشگريان كرده دويست هزار سوار بحيز شمار درآمد رباعى لشگرى بحرجوش و موج شكوه * ثابت و پايدار همچون كوه همه بهرام طبع و كيوان هوش * همه پولاد ترك و آهن پوش و از آن جانب امير قرا يوسف نيز با سپاه بسيار و استعداد بيشمار در مقام عناد و استكبار ثبات قدم نموده بعزم جنگ و پيكار از دار الملك تبريز بخطه اوجان آمد در خلال اين احوال امير غياث الدين شاه ملك يكى از ملازمان سخندان برسم رسالت نزد امير قرا يوسف ارسال داشت و پيغام داد كه حضرت خاقان سعيد پادشاهيست بغايت رفيع مقدار و قايم مقام صاحبقران گيتىستان مغفرت شعار بنابر آن مناسب چنان مينمايد كه ايشان زبان به اعتذار و استغفار گشاده از امورى كه سابقا بخلاف راى شهريار كامكار واقع شده اظهار ندامت نمايند و قلعه سلطانيه و بلده قزوين را بديوان اعلى بازگذارند تا ما حضرت خاقانى را از مقام انتقام گذرانيده نشان ايالت آذربايجان و اران و بغداد را تا حدود روم و شام بنام آن جناب ارسال داريم امير قرا يوسف چون بوفور اعوان و انصار و قوت بازوى شجاعت آثار مغرور بود از استماع اين كلمات برآشفت و فرستاده را محبوس و مقيد ساخته مضمون اين مقال بر زبان راند نظم بهبينيم تا اسب اسفنديار * سوى آخور آيد همى بىسوار و يا بارهء رستم جنگجوى * بايوان نهد بىخداوند روى و چون وفور جرات و جسارت دشمن بعرض خاقان صفشكن رسيد اسباب ظاهرى را از نظر اعتبار انداخته روى نياز و افتقار بدرگاه پروردگار عزاسمه آورد و در مظان اجابت دعوات از حضرت واهب العطيات ظفر و نصرت مسألت نمود جماعتى از قراء و حفاظ را فرمود كه دوازده هزار بار سوره ( انا فتحنا ) ختم نمايند و بعد از آنكه گوش و هوش آن پادشاه ديندار از سروش غيب مژده فتح و فيروزى شنيد امير يوسف خواجه را با هزار سوار جرار به طرف قزوين فرستاد و قاسم نامى كه قبل از امير قرا يوسف حاكم آن سرزمين بود شهر را گذاشته بسلطانيه شتافت و ميرزا جهانشاه ولد امير قرا يوسف را كه بضبط آنحصار قيام مينمود از كيفيت حادثه آگاه ساخت و امير يوسف خواجه بقزوين درآمده متوطنان آنجائى را در ظلال امن و امان جاى داد و طايفه از اشراف و اعيان را بآستان اقبال آشيان فرستاد و چون ميرزا جهانشاه در سلطانيه از وصول لواى آفتاب اشراق بولايت عراق مطلع گشت در باب استحكام برج و بارهء قلعه كمر اهتمام بر