غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

577

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

احمد با غلبه و ازدحام تمام بييلاق همدان خراميد و گماشتگان بسطام جاگير كه در آن ولايت بودند و هم نموده در قلعه متحصن شدند و سلطان احمد تابستان در همدان گذرانيده در موسم خزان متوجه سلطانيه شد و برادر بسطام جاگير كه موسوم به معصوم بود و در آن بلده حكومت مينمود اطراف شهر را مضبوط ساخت و سلطان هيجده روز آن قلعه را محاصره كرده كارى از پيش نتوانست برد آنگاه شنود كه اويس نامى در بغداد دعوى فرزندى او مىكند و جمعى از اوباش بگردش درآمده‌اند لاجرم عنان به طرف دار السلام انعطاف داد و بعد از وصول اويس را گرفته و طايفهء از مفسدان را بقتل رسانيد و در آن زمستان امير قرا يوسف در تبريز قشلاق كرده در اوايل بهار بنابر تعرض امير قرا عثمان بولايت آذربايجان و استغاثه ولد طهرتن كه حاكم آنجا بود بدانجانب توجه نمود و پسر خود شاه محمد را در آذربايجان قايم‌مقام ساخت و سلطان احمد فرصت غنيمت دانسته با سپاهى انبوه و لشگرى گردون شكوه در ماه محرم سنهء ثلث عشر و ثمانمائه از بغداد متوجه تبريز گشت و شاه محمد نجوى گريخته سلطان در غرهء ربيع الاول بتجمل و حشمتى هرچه تمامتر بدار الملك تبريز درآمد و امير قرا يوسف بعد از آنكه ارزنجانرا بمصاحبه مفتوح گردانيد و نايب خود پير عمر را آنجا والى ساخت خبر وصول موكب سلطانى را بتبريز استماع نموده عنان مراجعت انعطاف داد چون سلطان خبر معاودت او را شنيد مستعد حرب و پيكار گشت و در روز جمعه بيست هشتم ربيع الاخر سال مذكور بنواحى شب غازان بين الجانبين مقاتله صعب روى نموده امير قرا يوسف غالب آمد و سلطان به طرف شهر گريخته تركمانى نادانسته دو ضربت بر وى زد تا از اسب درافتاد آنگاه جامه و اسلحه او را گرفته بگذاشت و سلطان از ممر آب بباغى در رفته پيرى كفش‌دوز او را شناخت و فى الحال به خدمت شتافته گفت اى سلطان عالميان اين چه حالتست سلطان گفت كه خاموش باش و سر مرا فاش مكن كه مردم ما در اين شهر بسيارند چون شب شود برويم زر و اسب و آنچه خواهيم از ايشان بستانيم و تو را رعايت كنيم و هرگاه ببغداد رسم بلوك يعقوبه را نيز برسم سيورغال به تو مسلم داريم و پير كفش‌دوز اين معنى را قبول كرده به خانه رفت و حال آنكه او را عجوزه بود كه فال ميگرفت و از امور مخفيه خبر ميداد پير صورت واقعه را با زن خود در ميان نهاده گفت صلاح چيست عجوزه آغاز فال ديدن كرد و چون از آن كار فارغ شد با شوهر گفت ميان ما و يعقوبه مسافتى بعيد است و از آن ممر نفعى بما نخواهد رسيد و بيشتر آنست كه چون شب درآيد آنمقدار مردم پيش سلطان جمع آيند كه ترا با او مجال ملاقات نماند و چنين صيدى از دام بيرون رود مصلحت آنست كه در ساعت پيش قرا يوسف روى و صورت واقعه بازنموده از وى مژدگانى نيك بستانى اميرك را سخن عجوزه مقبول افتاده پيش امير قرا يوسف رفت و او را بسلطان نشان داد و امير قرا يوسف جمعى از معتمدان خود را ارسال داشت تا آن پادشاه عاليجاه را گرفتند و قبا كهنه در برش كردند و طاقيهء پاره بر سرش نهاده ببارگاه درآوردند امير قرا يوسف بتعظيم جناب سلطانى برخواست و او را پهلوى خويش نشانده سخنان درشت گفت و بر نقص بنيان عهد و پيمان ملامت نمود آنگاه