غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

546

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ميان خود نهاده چون بسمرقند رسيد دول ميان را بجنس پيش امير تيمور برد و صاحبقران را در اثناء مطالعهء مكاتبات چشم بر نوشته مولانا محمد افتاده و مضمونش را معلوم كرده از آن باب هيچ نگفت و مكتوب را بمولانا سعد الدين ظاهر نساخت و بعد از چندگاه مولانا محمد بسمرقند تشريف آورده صاحبقران بلند منزلت را ملازمت فرمود و آنحضرت مولانازاده را تعظيم كرده و التفات بسيار اظهار نموده در آخر مجلس خواجه محمود شهاب را كه منصب وزارت داشت گفت كه مبلغ پنج هزار دينار كپكى تسليم خدام مولانازاده نماى تا صرف ما يحتاج خود كند خواجه محمود بنابر تلقينى كه از امير يافته بود گفت در حزانه زر نقد نمانده اگر فرمان شود مبلغ مذكور را بر مزارعان ولايات برات نويسم امير تيمور فرمود كه از مزارعان آنوجه ديرتر بوصول ميرسد و ما نميخواهيم كه مولانازاده درين شهر تقبيض كشد خواجه گفت مبلغ مذكور از ممر تمغادر عرض دو روز بحصول مىپيوندد اگر فرمايند آنوجه را تنخواه مدد معاش مولانازاده نمايم حضرت صاحبقران فرمود كه فى الحال برات نوشته تسليم كن و خواجه محمود هم در مجلس مبلغ مذكور را بر تمغاء سمرقند برات نوشته پيش مولانا محمد نهاد و آن جناب فاتحه خوانده و برات را برداشته از بارگاه بيرون خراميد و در محلى كه پا در ركاب كرده سوار مىشد حضرت صاحبقران كس فرستاد تا خدمتش را ببارگاه درآوردند آنگاه تبسم فرموده گفت مولانازاده كسى كه زر تمغا را كه حرام‌ترين وجوه است برسم انعام از ما قبول نمايد چگونه جايز باشد كه مثل اين پدرى را كه در عالم بعلم و دانش او كسى نيست از خوردن طعام تيمور منع كند مولانازاده از استماع اين عتاب خجل و شرمسار شده گفت من داعيه داشتم كه از منزل برات را بخواجه محمود شهاب بازفرستم امير تيمور گفت اگر همچنان بودى بايستى كه در وقت نوشتن برات اثر كراهيت در بشرهء شما پيدا شدى و حال آنكه از روى فرح و سرور آن را قبول فرموديد آنگاه اشارت عليه نفاذ يافت كه برات مذكور را از مولانا محمد ستانده پنجهزار دينار نقد از خزانه تسليم نمودند و مولانا محمد بعد از فوت صاحب قران در بلدهء فاخرهء هراة ساكن مىبود و در سنه 838 به علت طاعون از عالم انتقال نمود . امير سيد شريف الدين على الجرجانى در سنهء اربعين و سبعمائه در قريهء طاغو از اعمال استرآباد قدم از كتم عدم بعالم وجود نهاده فضاى جرجان بل تمام جهان را بيمن مقدم شريف مشرف گردانيد و بعد از ترقى بسن رشد و تميز آغاز تحصيل فرموده در اندك زمانى سرآمد محققان عالم و مقتداى مدققان علماء محترم گرديد در روضة الصفا مسطور است كه در سنهء هفصد و هفتاد و نه كه شاه شجاع بن محمد مظفر در قصر زرد اقامت داشت امير سيد شريف الدين بنواحى اردو رسيده خواست كه با پادشاه ملاقات نمايد و او را بيواسطه به حال خويش دانا گرداند در آن اثنا مولانا سعد الدين مسعود انسى را ديد كه به خدمت پادشاه ميرود خود را در لباس لشگريان بوى نموده گفت مردى غريبم و تير اندازم و از ولايت مازندرانم به آن داعيه آمده‌ام كه در نظر اشرف شاه شجاع سه چوبه تير اندازم اميد آنكه هنگام فرصت ملتمس مرا بعرض رسانيد و در ركاب مولانا سعد الدين تا در بارگاه