غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
36
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نمود لاجرم همانجا خود را از علايق دنيوى مجرد ساخته در طلب مرشدى كه دست ارادت بوى دهد . آغاز مسافرت فرمود چون بخوزستان رسيد در خانقاه شيخ اسمعيل قصرى پهلو بر بستر ناتوانى نهاد و بيمن توجه خاطر شيخ از آن مرض نجات يافت و مريد وى گشته بسلوك مشغول شد و چندگاه آنجا بوده شبى بخاطرش خطور نمود كه علم ظاهرى من از شيخ اسمعيل زياده است و از علم باطن نيز خطى تمام يافتهام و اين معنى بر شيخ اسمعيل ظاهر گشته بامداد آن جناب را طلبيد و گفت برخيز و سفر كن كه ترا به خدمت شيخ عمار ياسر مىبايد رفت شيخ نجم الدين دانست كه شيخ اسمعيل بر آنچه در خاطرش خطور نموده بود اطلاع يافته اما هيچ نگفت و بملازمت شيخ عمار شتافته بعد از مدتى كه آنجا بسلوك مشغولى كرد چندگاه آنجا بود شبى همان حديث بر ضميرش گذشت و صباح شيخ عمار او را گفت كه نجم الدين برخيز و و بمصر رو پيش شيخ روزبهان تا اين هستى را بضرب سيلى از سر تو بيرون برد و در نفحات از شيخ نجم الدين منقولست كه گفت كه چون بمصر رسيدم شيخ روزبهان را در بيرون خانقاه او ديدم كه به آب اندك وضو مىساخت و بخاطرم گذشت كه ظاهرا شيخ نمىداند كه باينقدر آب وضو جايز نيست و چون شيخ از وضو فارغ گشت دست بر روى من افشاند و بسبب قطرات آب وضو شيخ كه بر وى من رسيد بى خود شدم شيخ بخانقاه درآمد من نيز در رفتم و آن جناب بشكر وضوء مشغول گشت من بر پاى ايستادم و از خود غايب شده ديدم كه قيامت قايم است و مردم را مىگيرند و به آتش مىاندازند و بر ممر آتش پيرى بر زير پشتهء نشسته و هركس كه ميگويد كه من تعلق بوى مى دارم او را مىگذارند ناگاه مرا بگرفتند و بجانب آتش كشيدند و چون گفتم كه از جملهء متعلقان ايشانم رها كردند لاجرم بر آن پشته بالا رفتم و مشاهده كه شيخ روزبهان است پيش وى شتافتم و در پايش افتادم سيلى سخت بر قفايم زد چنان كه بر وى درافتادم و گفت بيش از اين اهل حق را انكار مكن بعد از آن از غيب بازآمدم ديدم كه شيخ از نماز فارغ شده پيش رفتم و روى برپايش نهادم شيخ در شهادت نيز همچنان سيلى بر پس سر من زد و همان لفظ بر زبان راند و بدان سبب عجب از طبيعت من زايل گشته شيخ روز بهان مرا به خدمت شيخ عمار ياسر بازگردانيد و بوى نوشت كه هرچند مس دارى بفرست تا من زر خالص ساخته از پيش تو فرسم شيخ نجم الدين مدتى ديگر در خدمت شيخ عمار بسر برده چون بدرجهء كمال رسيد رخصت يافت و بخوارزم شتافته بنياد ارشاد كرد نقل است كه در آن زمان كه سپاه مغول بجانب خوارزم توجه نمودند چنگيز خان و اولادش كه بر علو مرتبهء شيخ نجم الدين وقوف يافته بودند چند نوبت كس نزد آن جناب فرستاده التماس كردند كه از جرجانيه بيرون رود تا آسيبى بذات با بركاتش نرسد اما شيخ آن ملتمس را اجاب نفرمود و فرمود كه ما در وقت آسايش و فراغت با اين مردم بسر بردهايم چگونه جايز باشد كه در زمان نزول رنج و عناد حلول محنت و بلا از ايشان مفارقت اختيار كنيم و چون آن لشگر قيامت اثر نزديك خوارزم رسيدند شيخ نجم الدين و شيخ سعد الدين حموى و شيخ رضى الدين على لالا و شيخ سيف الدين باخرزى و بعضى ديگر از اعاظم اصحاب را كه زياده بر