غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
357
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
فوت سلطان ابو سعيد بهادر خان شايع شد و امير عبد الرزاق روى به وطن معهود آورده چون بباشتين رسيد مشاهده فرمود كه فتنهء حادث شده است كيفيت واقعه آن كه در آن اوقات ايلچى بباشتين فرود آمده از حسن حمزه و حسين حمزه كه برادران بودند شراب و شاهد طلبيد حسن و حسين در باب شاهد عذرى گفته ايلچى نشنيد و خواست كه معترض عورات ايشان گردد برادران شمشيرها كشيده گفتند ما سربداريم تحمل اين رسوائى نداريم و ايلچى را بقتل رسانيدند خواجه علاء الدين محمد كه در آن اوان وزير خراسان بود و در قريهء فريومد اقامت داشت كسان بطلب حسن و حسين فرستاد و ايشان در رفتن تعلل كرده در آن اثنا امير عبد الرزاق از كرمان تشريف آورد و چون بر حقيقت واقعه اطلاع يافت جمعى را با خود متفق ساخته نوكران وزير را نه بر وفق مرام بازگردانيد و خواجه علاء الدين محمد نويت ديگر زياده از پنجاه كس جهة همان مهم بباشتين روانه كرده امير عبد الرزاق در مقام خلاف آمد و بين الجانبين مصاف واقع شد دو و سه كس از نوكران جناب وزارت مآب كشته گشتند و باقى منكوب و مخذول مراجعت نمودند بعد از آن عبد الرزاق مردم آن قريه را جمع آورده گفت فتنهء عظيم درين ديار بوقوع پيوست و اگر ما ساهله كنيم كشته شويم و به مردى سر خود بردار ديدن هزار بار بهتر كه بنامردى بقتل رسيدن و بجهة اين سخن و قول سابق آن طايفه ملقب بسربدار شدند القصه رايت اقبال امير عبد الرزاق بالا گرفته باندك زمانى جمع كثيرى در صدد متابعت او آمدند و خواجه علاء الدين محمد جهة حفظ ناموس از فريومد متوجه استرآباد شد و امير عبد الرزاق از عزيمت وزير خبر يافته از عقبش بشتافت و در درهء شهرك نوبوى رسيده از جانبين دست به تير و كمان و سيف و سنان بردند و خواجه علاء الدين محمد در معركه كشته گشته پسر و متعلقاتش به طرف سارى گريختند و امير عبد الرزاق سالما و غانما به باشتين مراجعت كرده هفتصد مرد جراح بخدمتش كمر بستند و سربداران در شهور سنهء ثمان و ثلثين و سبعمائه بسبزوار شتافته چون در آنولايت كسى كه با ايشان مقاومت تواند نمو نبود سبزوار را بتحت تصرف درآوردند و امير عبد الرزاق بر مسند حكومت تكيه زده قصد كردند كه دختر خواجه علاء الدين هندو را بحبالهء نكاح در آورد دختر چون ميدانست كه غرض عبد الرزاق ازين وصلت آنست كه با پسرش كه صاحب جمال بود اختلاط نمايد راضى نشد و شبى از سبزوار گريخته بجانب نيشابور توجه نمود امير عبد الرزاق برادر خود امير وجيه الدين مسعود را ببازگردانيدن آن مستوره مامور ساخت و امير مسعود در سنكليد به دختر رسيده خواست كه او را بسبزوار برد آن ضعيفه به زبان تضرع و زارى امير مسعود را گفت تو مرد مسلمانى و غرض برادر خرد را از بازگردانيدن من ميدانى بدوستى حيدر - كرار كه طريقهء مروت پيش گير و از سر من درگذشته از پرسش روز جزا انديشه نماى امير وجيه الدين مسعود را از شنيدن اين سخن رقت دست داده فرمود برو بسلامت كه مرا با تو كارى نيست و به خدمت برادر بازگشته گفت هرچند اسب تاختم دختر علاء الدين هندو را نيافتم و امير عبد الرزاق زبان بدشنام او گشاده گفت از تو بوى مردانگى نمىآيد امير مسعود جوابداد كه كسى از صفت مردانگى بىبهره است كه بنياد كار خود را بر فساد نهاده است عبد الرزاق خشمناك برجست كه در برادر آويزد امير مسعود شمشير حواله او كرده عبد الرزاق خود را