غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
350
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و در قريهء مذكوره به سيد على آملى پيوسته بين الجانبين عهد و پيمان در ميان آمده متوجه عامل گشتند و چون سيد قوام الدين از اين اتفاق آگاه شد مسرعى همعنان برق و باد بسارى فرستاد و قضيه توجه سيد نصير و سيد على را پيغام داد و سيد مرتضى از سارى شب در ميان به آمل آمده سيد على و سيد نصير بعد از استماع اينخبر متوجه قرى كنار شدند و در آن موضع لشگر سارى و آمل بديشان رسيده بار ديگر هزيمت به طرف سيد على و سيد نصير افتاد و هريك از آن دو سيد در حدود گيلان باورق خود پيوستند و پس از اينواقعه در سنه 825 نوبت ديگر سيد على باندك مردمى از تنكابن كه نشيمن او بود بدروازه آمل تاخت اما تيرى خورده باز رايت هزيمت برافراخت و چون باغرق خود پيوست همدران ايام بوقتى كه وضو ساخته مى خواست كه به نماز مشغول شود از پاى درافتاد و روى برياض رضوان نهاد و در ماه صفر سنه سبع و ثلثين و ثمانمائه سيد مرتضى سارى نيز دعوت حق را اجابت نموده تخت حكومت بدرود كرد و در شوال سنه ثمان و ثلثين سيد نصير نيز ببهشت برين خراميد مدت سلطنت سيد مرتضى بهفده سال كشيد . گفتار در بيان سلطنت سيد محمد بن سيد مرتضى و ذكر حالاتى كه در آن ايام واقع شد بنا بر اقتضاء قضا چون از سيد مرتضى غير سيد محمد ولدى نماند مردم سارى بر سلطنتش اتفاق نمودند و سيد محمد بمكارم اخلاق و محاسن آداب آراسته بود و در ايام دولت خويش ابواب عدل بر روى خلايق بگشود از سفك دماء و اخذ اموال رعايا به قدر امكان اهتراز و اجتناب ميكرد و با آشنا و بيگانه مراسم عواطف و مراحم بجا مىآورد اما بر شرب خمر حرص تمام داشت و پيوسته همت بر بسط بساط عيش و نشاط ميگماشت و در اوايل ايام اقبال سيد محمد غياث الدين بن سيد كمال الدين در محبس وفات يافته آن جناب اولادش را مطلق العنان گردانيد و همدران اوقات والى آمل سيد قوام الدين ببهشت برين خراميده پسرش سيد كمال الدين در آمل حاكم گرديد و سيد محمد را از غايت الهى پنج پسر كه هريك شايسته مسند پادشاهى بودند در وجود آمدند و دخل و ولايت سارى بخرج ايشان وفا نمىنمود بنابر آن بهرام ولد اسكندر روز افزون بعرض همايون رسانيد كه مناسب آنست كه سيد كمال الدين بن سيد قوام الدين را از ايالت آمل عزل نمائى و يكى از مخدومزادگان را بجايش نصب فرماى تا توسعه در سركار تو پيدا شود و سيد محمد به اين امر همداستان شده قاصدى بطلب سيد كمال الدين فرستاده و چون او ميدانست كه سبب طلب چيست به اين بهانه تمسك جست كه عم من سيد مرتضى خيال فتنه انگيزى دارد و اگر من بملازمت مىشتابم خروج نموده بر آمل استيلا ميبايد لاجرم صلاح دولت در آنست كه مرا به حال خود بگذاريد سيد محمد بعد از شنيدن اين سخن سيد مرتضى را طلبيده محبوس