غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

292

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

باتمام رسانيده چنانچه خود نظم فرموده شد بتاريخ هفت صد و چهل و چار * كايد اين نقش آذرى چون كار عليه الرحمة من اللّه الغفار . گفتار در بيان رفتن امير محمد مظفر بجانب آذربايجان و ميل كشيدن اولاد آن جناب را در بلده اصفهان در شهور سنه سبع و سبعين و ستمائه جناب مبارزى خيال تسخير آذربايجان نموده نخست بجانب اصفهان نهضت نمود تا در آن شهر ما يحتاج سپاه مرتب سازد آنگاه اعلام ظفر پناه بصوب مقصد برافرازد و بعد از آنكه بحدود اصفهان رسيد شاه سلطان شرط استقبال بجاى آورد و چون مانند شيخ ابو اسحق دشمنى را گرفته لوازم خدمتكارى و اخلاص بتقديم رسانيده بود چشم ميداشت كه بانواع اصطناع اختصاص يابد و پرتو عنايت خال بر رخسار حال او تا بداما چون امير محمد از خواجه برهان شنيده بود كه شاه سلطان مبلغ هفتصد تومان از مال عراق تصرف نموده به نظر شفقت در وى ننگريست شاه سلطان پس از روزى چند طوئى كرامند مرتب ساخته جناب مبارزى را به خانه برد و چون چشم او بر اسباب ضيافت افتاد نايرهء حسد او در اشتعال آمده با خواهرزاده آغاز سفاهت كرد و فرمود تا هرچه بهم رسانيده بود تاراج نمودند و بسبب اينحركت ناپسنديده شاه سلطان نهال كينهء خال در فضاى سينه نشاند و مقارن آن حال سيصد سوار از نزد جانى بيك خان كه به تبريز آمده و ملك اشرف را كشته بودند باصفهان رسيدند تا امير محمد را نزد خان برده يساول سازند و جناب مبارزى سخنان درشت در جواب گفته اخراجات ايلچيان را بر شاه سلطان حواله كرد و او را ازين جهة تنقيض بسيار رسيد و چون اوزبكان بآذربايجان معاودت نمودند خبر فوت جانى بيك خان و رفتن پسرش بردى بيك به طرف دشت قبچاق و استيلاى اخى جوق بر تبريز شيوع يافت و جناب مبارزى تصميم عزيمت فرموده با دوازده هزار سوار خنجر گذار بدآنجانب در حركت آمد و اخى جوق با سى هزار سوار از دليران نامدار آن جناب را استقبال كرده در موضع ميانه گردان هردو كشور با يكديگر دست در كمر زدند و حربى در غايت صعوبت روى نموده نسيم فتح و فيروزى بر پرچم علم جناب مبارزى وزيد و اخى جوق روى بوادى گريز آورده شاه شجاع و شاه محمود بموجب اشارت پدر تا نخجوان از عقبش رفتند آنگاه عنان يكران بازكشيده سه شبانه روز در آن مكان بعيش و طرب بپرداختند و به خدمت امير مبارز الدين محمد بازگشتند و آن جناب پسرانرا بسخنان درشت و دشنامها ناخوش مكدر و مشوش گردانيده جلد وى فتح بنام شاه يحيى نوشت و ازين جهة شاه زادگان از پدر نامهربان آزرده خاطر شدند و چون جناب مبارزى مدة دو ماه در تبريز بسر برده شنيد كه سلطان اويس ايلكانى عازم آذربايجان است و بنابر آنكه منجمان با امير محمد گفته بودند كه تو را از جوانى ترك چهره بلند بالا ملالتى روى خواهد نمود و