غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

290

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كرده در آن ايام شنود كه امير شيخ ابو اسحق در لرستان باتابك نور الورد بن سليمان شاه بن احمد پيوسته است و لشگرى برايشان جمع گشته و شاه شجاع دفع آن فتنه را از تسخير اصفهان اهم دانسته بجانب كندمان در حركت آمد و جناب مبارزى كه از اجتماع مخالفان خبر يافته متوجه ايشان بود در منزل فيروزان بپسر نيك اختر ملحق شد و امير شيخ توجه سپاه شيراز را شنوده از آنجا بششتر خراميد و نور الورد نيز از رهگذر سيل برخواست و شاه شجاع به ظاهر اصفهان معاودت كرده امير مبارز الدين محمد در نواحى ماروانان لواى اقامت برافراشت و چون شاه شجاع روزى چند بمحاصره پرداخت جلال الدين مير ميران مبلغى فراوان برسم نعل بها بيرون فرستاد تا از در شهر برخواسته علم عزيمت بجانب شيراز برافراخت و در سنهء ست و خمسين و سبعمائه ملك اردشير كه اباعن جد حكومت ايك و شبانكاره تعلق بوى ميداشت نسبت بدودمان مظفرى در مقام مخالفت آمد و قطب الدين شاه محمود باشارت جناب مبارزى با جنود نامعدود متوجه تسخير شبانكاره گشته قهرا و قسرا آنولايت را بتحت تصرف درآورد و ملك اردشير فرار بر قرار اختيار كرد و در سنهء سبع و خمثين و سبعمائه امير محمد شنود كه امير شيخ ابو اسحق كرت ديگر باصفهان آمده ساكن گشته است بنابرآن باسپاه فراوان ظاهر آن بلده را مضرب سر اوقات جاه و جلال گردانيد و بعد از چند ماه كه در تضييق اهل شهر كوشيد و برودت بر جوهر هوا مستولى گرديد آن مهم را بشاه سلطان بازگذاشته خود باتفاق اولاد امجاد علم توجه بصوب لرستان برافراشت تا مواد انتعاش نور الورد را از آن ديار منقطع گرداند و شاه سلطان بجد هرچه تمامتر در تسخير اصفهان سعى نموده در آن زمستان امير شيخ و مير ميران در مضيق حصار بمحنت روزگار ميگذرانيدند و چون خسرو انجم به منزل كوتوال حصار پنجم خراميد و قلعه طبرى بسبب هبوب نسيم سحرى مفتوح گرديده كار محصوران اصفهان بجان رسيده بود كه فوج‌فوج از شهر مىگريختند و دست اخلاص در دامن شاه سلطان مىآويختند در آن اثنا پيشواى قلعه طبرك قاصدى نزد شاه سلطان فرستاده اظهار اطاعت و انقياد كرد و از استماع اين آشوب تمام در اصفهان روى نمود و هركس روى بمامنى آورد از جملهء ميرميران فرزندان و متعلقان را گذاشته از دروازه بيرون تاخت و تا كاشان عنان يكران بازنكشيد اما امير شيخ بواسطه قرب اجل راه فرار مسدود يافته در خانهء مولانا اصيل الدين كه شيخ الاسلام شهر بود پنهان شد و شاه سلطان باصفهان درآمده چون دانست كه امير شيخ بيرون نرفته است جاسوسان برگماشت تا پى بمقر او برند و مولانا اصيل الدين خائف و هراسان گشته در خلوتى كيفيت حال بعرض شاه سلطان رسانيد و او طايفهء از اهل اعتماد را بگرفتن امير شيخ فرستاده ناگاه آن مردم بوثاق شيخ الاسلامى درآمدند و امير شيخ ابو اسحق از انطفاء نايره حيات ترسيده در تنورى مخفى گرديد و دشمنان آن پادشاه بىاستحقاق را از آنجا بيرون كشيده از وهم هجوم اصفهانيان در غراره پنهان كردند و بقلعه طبرك بردند و در آن ايام محمد مظفر از مهم لرستان فراغت يافته بشيراز رفته بود و چون خبر گرفتارى امير شيخ را شنود كس باصفهان