غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
255
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بر قلعه چرخ چهارم برآمد بر كنار آب فرات كه ميان او و پره حايل بود بر زبر پشتهء رفته علامت سلطنت ظاهر ساخت و متوطنان قلعه غلغله فرح و انبساط بايوان كيوان رسانيده مغولان اگرچه حقيقت حال را ندانستند اما پريشان خاطر شدند و بعد از پانزده روز از ارسال كبوتر لشگر مصر بتجمل هرچه تمامتر رسيدند و مانند بلا از آب فرات گذشته مغولان چون آنحال مشاهده كردند روى بوادى فرار نهادند و مصريان ايشان را تعاقب نموده غنيمت فراوان گرفتند وفات بندقدار بروايتى كه در روضة الصفا مسطور است در ذا الحجهء سنهء 676 در دمشق اتفاق افتاد و بقول امام يافعى در يازدهم محرم الحرام سنه مذكوره مريض گشت و سيزده روز بر بستر ناتوانى افتاده در 28 همان ماه درگذشت و از وى سه پسر و هفت دختر ماند پسران محمد و خضر و سلامش نام داشتند و از مشايخ زمان بندقدار يكى فخر الدين ابراهيم است كه بشيخ عراقى اشتهار دارد و شيخ عراقى از نواحى همدان بوده در صغر سن از حفظ قران فراغت يافته به تحصيل علوم اشتغال نمود و باندك زمانى آن جناب را آن مقدار ترقى دست داد كه در سن هفده سالگى در يكى از مدارس همدان بافاده مشغول گشت روزى جمعى از قلندران بهمدان رسيدند و با ايشان پسرى خورشيد منظر بود و چون چشم شيخ عراقى بر آن پسر افتاد بواسطهء غلبه مشرب عشق گرفتار شد آنگاه ع بباد داده ورقهاى درس و فتوا را سر در پى قلندران نهاده بهمراه ايشان بمولتان رفت و در آن بلده بصحبت شيخ بهاء الدين زكريا مولتانى رسيده دست ارادت بوى داد و چندگاه در خلوت نشست و رياضتها كشيده بدرجه كمال صعود نمود و شيخ بهاء الدين يكى از بنات خود را به عقد شيخ عراقى درآورد و شيخ عراقى را از آن دختر پسرى در وجود آمد او را كبير الدين لقب داد و شيخ عراقى بعد از فوت شيخ بهاء الدين به زيارت حرمين شريفين ( زادهما اللّه تشريفا و تعظيما ) رفته از حجاز بروم شتافت و بدرس شيخ صدر الدين قوينوى مشرف شده استماع فصول نمود و كتاب لمعات را در آن ايام تاليف نموده به نظر شيخ رسانيد و تحسين يافت و معين الدين پروانه كه در آنزمان حاكم روم بود شيفته جمال شيخ عراقى گشته جهة آن جناب در توقاة خانقاهى ساخت و هرروز بملاقات شريفش مىپرداخت روزى مبلغى زر بر سبيل نذر نزد شيخ برد شيخ فرمود كه ما را بزر نتوان فريفت بفرست حسن قوال را بمارسان و حسن قوال را بمارسان و حسن قوال در آنوقت در غايت حسن جمال بود و چون امير معين الدين ميل خاطر شيخ را بوى معلوم نمود فى الحال كس فرستاده حسن را طلبيد و شيخ با امير معين الدين و ساير اكابر باستقبال آن زهره جبين شتافته چون شيخ بحسن نزديك رسيد پيش رفته و سلام گفته او را در آغوش كشيد و شربت طلبيده بوى داد آنگاه باتفاق بخانقاه خراميدند و صحبتها داشته سماعها كردند و شيخ در آن ايام غزلها گفت و يكى از آن جمله غزليست كه مطلعش اينست نظم ساز طرب عشق كه داند كه چه ساز است * گز زخمهء او نه فلك اندر تك و تاز است و شيخ بعد از قتل معين الدين از روم بمصر شتافته سلطان نسبت به او ارادت تمام پيدا كرد و شيخ بىتكلف در مصر گرد كوچه و بازار سير مىفرمود روزى