غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

248

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

عادل آقا در اوجان نزول كرده امرا بخدمتش شتافتند و بنوازش و عواطف اختصاص يافتند آنگاه امير هوشنگ واسطه شده بين الجانبين صلح گونه اتفاق افتاد برينموجب كه آذربايجان مستقلا تعلق بسلطان احمد داشته باشد و عراق عجم بسلطان بايزيد و عادل آقا در عراق عرب شريك سلطان احمد بود و آقا برين قرار بسلطانيه بازگشته امراء بغداد بوى گفتند كه معتمدى بفرست تا ما از قبل تو دار السلام را ضبط كنيم و عادل آقا تورسون را كه سردارى صاحب وجود و پسر خاله او بود بحكومت و قوام الدين النجقى را بوزارت بغداد نصب نموده همراه امرا روان فرمود و چون تورسون در دار السلام بغداد فرود آمد عبد الملك تمغاچى كه صاحب اختيار آنديار بود با طايفه كه امير اسمعيل را بشمشير غدر كشته بودند بديدن او رفت و فى الحال با مصاحبان بقتل رسيد و مبلغ دو هزار تومان از منزل او و اصل مفلسان شد و بغداد پر فتنه و آشوب گشته خزينه كه جهة عادل آقا فراهم آورده بودند بباد غارت و تاراج رفت و اين اخبار در تبريز بعرض سلطان احمد رسيده بر جناح استعجال روى ببغداد نهاد و در اثناء راه شاه منصور از حبس قلعه كراوتو خلاص شده بموكب سلطانى پيوست و چون تورسون از قرب وصول سلطان خبر يافت از راه يعقوبه بوادى فرار شتافت و جمعى از عقب او رفته و او را گرفته به خدمت سلطان آوردند بر فرمان پس از روزى چند تورسون را با قوام الدين النجقى بياسا رسانيدند و سلطان احمد همدران ايام امير على و هندوى قورچى و سلطان عرب را كه انديشه غدرى داشتند به تيغ بيدريغ گذرانيد و شاه منصور را حاكم حويزه و شوشتر گردانيد و شاه - منصور در آن ولايت متمكن شده ديگر او را نديد و سلطان احمد آن زمستان در بغداد قشلاق فرموده در بهار سنه خمس و ثمان و سبعمائه خواجه يحيى سمنانى را بحكومت دار السلام نصب كرد و خودروى به تبريز آورد و امير عادل در نواحى مراغه پيش آمده از هردو جانب دليران درهم آويختند و جمعى كثير كشته گشته هرطايفهء به طرفى گريختند و آقا بسلطانيه مراجعت نموده از مراغه باوجان رفت و از آنجا بزنجان شتافت و چون عادل از قرب وصول سلطان پردل اطلاع يافت سلطانيه را بمعتمدان درگاه سپرد و روى بهمدان نهاد آنگاه ايلچى پيش شاه شجاع كه پادشاه فارس بود فرستاده استمداد فرمود شاه شجاع بهوس تسخير آذربايجان در حركت آمده چون بجر بادقان رسيد سلطان بايزيد و عادل آقا بوى پيوستند و همعنان يكديگر بهمدان رفتند و سلطان احمد ايلچيان نزد شاه شجاع فرستاده پيغام داد كه سلطان بايزيد آقا و مخدوم منست و مرا ملك و مال ازو دريغ نيست و هرچه شاه در آن باب ميفرمايد اطاعت مينمايم اما عادل بنده عاصى ماست كه روى به آن درگاه آورده مطبوع آنكه او را تقويت نكنند و مجال تسلط ندهند شاه شجاع با خود انديشيد كه سلطانيه را بنام سلطان با يزيد بستاند و بنواب خويش دهد و عادل آقا را مفلوك سازد و آنچه مكنون ضمير او بود با ايلچيان در ميان نهاده مهم برين جمله قرار يافت و شاه شجاع حكم كرد كه امراء تبريز ملازم سلطان بايزيد بوده ديگر به خدمت عادل نروند و سلطان احمد به تبريز رفته سلطان بايزيد با امراء خود و ابراهيم شاه و عبد الكريم از ملازمان شاه شجاع روى بسلطانيه