غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

240

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

در بهار سنهء ستين و سبعمائه امير مبارز الدين محمد مظفر از شيراز لشگر به تبريز كشيده اخىجوق را بگريزانيد مقارن آنحال خبر توجه سلطان اويس شنيده بمملكت خود بازگرديد و سلطان به تبريز درآمده خانه خواجه شيخ كحج را بيمن مقدم شريف مشرف ساخت و اخىجوق باجوقى از اهل فساد پناه بصدر الدين قبانى كه پدر خواندهء او بود برد و سلطان اويس ايلچيان بقبان فرستاده او را بعواطف خويش اميدوار ساخت تا بملازمت مبادرت نمود و چون روزى چند در ظل عنايت سلطانى آسود باتفاق على پيل تن و جلال الدين قزوينى قصد عدر كرده خواجه شيخ پادشاه را از آن حال واقف گردانيد و شحنه قهر آن هرسه مفتن را بر خاك هلاك انداخت و در سنهء احدى و ستين و سبعمائه بيرام شاه ولد سلطان شاه كه محبوب سلطان عاليجاه بود و در مجلس شراب با بعضى از همنشينان جنك كرده خشم نمود و ببغداد رفت و خواجه سلمان ساوجى كتاب فراق‌نامه را در آن اوقات نظم فرمود و چون سلطان تحمل هجران بيرام شاه نداشت كسان فرستاد تا او را به تبريز آوردند و در سنه اثنى و ستين و سبعمائه سليمان بيك دايهء سلطان را كه امراء عظيم الشان در فيصل مهمات به او احتياج داشتند در حبالهء نكاح كشيد و بنابر آن وصلت بمنصب امارت رسيد و همدران ايام خواجه نجيب الدين برادر امير شمس الدين زكريا وزير گرديد و مولانا الياس قلندر كه با آن امير و وزير صفائى نداشت اين قطعه نظم كرده بر لوح بيان نگاشت قطعه امارت بر سليمان شد مقرر - * وزارت بر نجيب دنك حيران فلك زانرو همىگويد جهان را - * كه آنك آصف و اينك سليمان و در سنهء خمس و سنين و سبعمائه خواجه مرجان كه از قبل سلطان در بغداد حكومت مينمود لواء خلاف و عصيان ارتفاع داد و سلطان بدانجانب نهضت فرموده خواجه مرجان بميدان قتال خراميد اما چون چشمش بر علم ظفر پيكر افتاد هزيت غنيمت شمرده بجانب شهر گريخت و جسر دجله را ويران كرد و روز ديگر غايت لطف و مرحمت پادشاهى را شفيع ساخته ابواب دار السلام بازگشاد و سادات و علما و مشايخ و معارف را باستقبال موكب همايون فرستاد و سلطان ببغداد درآمده از جريمه خواجه مرجان درگذشت و اين لآلى آبدار بنابر توجه طبع پاك خواجه سلمان منظوم گشت نظم بازبگشادند بر گيتى در دار السلام * در طواف آريد غلمان را بكأس من مدام زادهء خاراست گل زان نيستش بوى وفا * خود كسى بوى وفا نشنيد ز ابناى لئام لالهء لالا سيه‌روى و زبان در كام دل * زان سيه‌روئى سر اندر پيش چون اهل عزام بر درخت آمد برون گل لاجرم بر باد رفت * اينچنين باشد چو بر مولى برون آيد غلام و سلطان - اويس يازده ماه در دار السلام بعيش و كامرانى بسر برده سلطان شاه خازن را بحكومت آنولايت نصب كرد و روى توجه بصوب موصل آورد و آن ملك را از برادر بيرام خواجه تركمان بگرفت و اين ابيات از نتيجه فكر سلمان سمت اشتهار پذيرفت قصيده موصل رسيد و آورد اخبار فتح موصل * باد اين خبر مبارك بر پادشاه عادل زيبد كه از قدومت امروز نيل و مصرش * چون آب دجله افتد در پاى شهر موصل و سلطان اويس از موصل بصحراى موش رفته بابيرام خواجه تركمان كه عم امير قرا يوسف بود محاربه نمود و جهات ايل‌والوس