غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

238

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

فرستادند التماس حضورش كرد و خواجه عبد الحى چون آن نوشته را ديد از هوس جلوس بر مسند وزارت نزديك بود كه مرغ روح او طيران نمايد لاجرم همراه بحرى عازم تبريز گشت و هرچند كيا اسمعيل گفت بر قول و فعل ملك اشرف اعتماد نيست همدرين ولايت بفراغت اقامت نماى به جائى نرسيد و چون خواجه نزديك به تبريز منزل گزيد بحرى پيشتر به خدمت ملك اشرف رفته از صيد كردن مرغ دل عبد الحى و آوردن او اعلام نمود اشرف گفت امشب او را در نشيمن خود فرود آرد بگوى كه فردا امير ترا طلبيده خلعت وزارت خواهد پوشانيد و بحرى بموجب فرموده عمل نموده روز ديگر ملك اشرف او را گفت عبد الحى را بقلعه النجق برده مقيد سازد و بحرى خواجهء منتظر الوزارة را بر اسبى لاغر سوار ساخته به آن قلعه برد و بكوتوالش سپرد و بعد از چندگاه ملك اشرف عادل اختاجى را بالنجق ارسال نمود تا عبد الحى را از آنجا بيرون آورد و بيكى از قلاع كردستان كه كوتوال آن موسى خنجى بود برد و موسى عبد الحى را احترام تمام كرده ابواب لطف و احسان بر رويش بگشاد و در آن اثنا وزير بىتدبير عرضه داشتى پيش ملك اشرف فرستاد مضمون آنكه موسى در محافظت اين قلعه تغافل ميورزد پيش از آنكه كردان استيلا يابند درين باب فكرى ميبايد نمود بيت چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار و ملك اشرف بعد از وقوف بر فحواى آنعريضه موسى را طلبيده در شكنجهء عقوبت كشيد و چون آن بيچاره از جريمة خود پرسيد عرضه داشت عبد الحى را ظاهر گردانيد و موسى بدلايل معقوله خاطرنشان ملك اشرف كرد كه در حراست حصار اصلا تقصير ننموده و نشان كوتوالى به امضاء رسانيده بدآنجا باز - گشت و خواجه كامل العقل را در خانهء تنگ و تاريك مقيد ساخته در آن را بسنك و گچ برآورد و سقف خانه را سوراخ كرده هرروز دو نان جهة خواجه نادان از آن سوراخ پايان مىانداخت و حال عبد الحى بر اين منوال جارى بود تا از عالم انتقال نمود خواجه مسعود دامغانى داماد خواجه عبد الحى بود و بعد از عزل او بمنصب وزارت ملك اشرف مشغولى فرمود و خواجه مسعود خط خوب و انشاء مرغوب داشت و چون چندگاهى رايت وزارت برافراشت ملك اشرف در اوايل سنهء احدى و خمسين و سبعمائه او را گرفته در قلعه روئين‌دژ مقيد گردانيد مآل حال خواجه مسعود از كتب تاريخ نزد راقم حروف بوضوح نه انجاميد و العلم عند اللّه الحميد المجيد . ذكر وفات امير شيخ حسن ايلكانى و نشستن پسرش سلطان اويس بر مسند جهانبانى چون امير شيخ حسن بزرگ در دار السلام بغداد چند سال بتمشيت مهام تازيك و ترك قيام نمود در شهور سنهء سبع و خمسين و سبعمائه مريض شده برياض بهشت انتقال فرمود امرا و اركان دولت بعد از تقديم لوازم تعزيت افسر پادشاهى بر سر پسر ارشدش سلطان اويس كه