غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

202

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و بكتوب با هم گفتند مىتواند بود كه طوى يساول مشتمل بر مكرى باشد مناسب آنكه قبل از آنكه بىاختيار شويم او را فيصل دهيم و امير يساول از وجوهى كه بظلم جمع كرده بود اوانى زرين و سيمين و اسبان تازىنژاد و غلامان پرىزاد و سيصد خروار از جنس ماكولات و چند خيك شراب و دو هزار گوسفند بهم رسانيده متوجه اردوى ميسيور گشت و نخست بخيل خانه بكتوب رسيده بساط نشاط بگسترد و به شراب خوردن مشغول شد بيك ناگاه شخصى با وى گفت كه كسان بكتوب جمعى از متابعان ترا گرفته قصد تو دارند لاجرم بر جناح استعجال پاى در ركاب آورده مانند برق و باد روى به طرف عراق نهاد و هنوز نيم فرسنك نرفته بود كه شاهزاده ميسيور تمامى جهات او را غارت فرمود بيت هروجه كه از حاصل ميخانه درآيد * هم در سر بازار خرابات شود صرف و چون يساول بحدود جام رسيد مباركشاه بن بوجاى كه از وى كينه ديرينه در سينه داشت با پنجاه سوار سر راه بر وى گرفت و در آن وقت بايساول زياده از سى كس نبود ناچار آغاز پيكار كرده كشته شد يكى از فضلا در تاريخ آن واقعه گويد قطعه از هفتصد و هفده دهم ماه محرم * سال و مه و تاريخ نه نقصان نه زيادت شد مير يساول سحرى پيش اجل باز * بنهاد سرانجا كه قضا بود و ارادت چرخ فلك آن را كه برافراخت برانداخت * اينست مر او را صفت و سيرت و عادت سلطان ابو سعيد خان بعد از استماع اين اخبار امير ايسن قتلغ را جهة انتظام مهام خراسان بدانصوب روان فرمود و چون ايسن قتلغ در حدود آن مملكت نزول فرمود امير بكتوب از جانب شاهزاده ميسيور پيش او رفت و گفت يساول بىجهتى قصد شاهزاده ميسيور كرده بود لاجرم بقتل رسيد و ايسن قتلق بخلاف تصور مردم بكتوب را بانواع نوازش اختصاص داده گفت بايد كه ساير امراء خراسان مطيع و منقاد او باشند و ميسيور عهدنامهء در باب اطاعت سلطان ابو سعيد نزد ايسن قتلغ فرستاد و آن مغول ساده‌دل به همين مقدار قناعت كرده روى بصوب سلطانيه آورد و و از آنجا به حكم سلطان ابو سعيد خان متوجه اران شده در اثناء راه به علت فجاة درگذشت اما شاهزاده ميسيور بعد از آنكه خاطر از جانب ايسن قتلغ جمع كرد بكتوب را بيشتر از پيشتر منظور نظر تربيت گردانيده قامت قابليتش را بخلع گرانمايه بياراست و هزار مرد مسلح مكمل در تابين او مقرر فرمود كه در باد غيس متوطن گردد و خودروى به طرف گرمسير آورد زيرا كه پيش از اين بنابر رعايت غايت خرم آغروق خود را بدانطرف فرستاده بود و چون بگرمسير رسيد و روزى چند بفراغت بگذرانيد عزم مخالفت سلطان ابو سعيد جزم كرد و نخست بسيستان رفته خواست كه حاكم آن ديار ملك نصير الدين را ايل سازد لاجرم مكتوبى مشتمل بر وعده و وعيد پيش او روان گردانيد و ملك در مبادى حال از سطوة او انديشيده قصد نمود كه چيزى مال برسم پيشكش ارسال نمايد در آن اثنا شنيد كه تيمور تكودرى با ميسيور داعيه سركشى دارد و ملك غياث الدين كرت نيز سر بحلقه متابعتش در نمى آورد لاجرم فرستادگان شاهزاده را بقتل رسانيد و باعلان كلمه عصيان مبادرت نمود و ميسيور در حدود آن ولايت دست بغارت و تاراج برآورده از توابع ملك جمعى را بتيغ بيدريغ