غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

165

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

كه برات بدست داريد دويست دينار بشما رسانم مشروط بر آن كه از آن دويست دينار صد دينار از شما باشد و صد دينار از من و يكى از قرض‌خواهان آغاز مضايقه كرد صاحب سعيد از وى پرسيد كه ترا از ديوان چه مبلغ مىبايد گرفت جواب داد كه پانصد تومان خواجه شمس الدين محمد گفت كه اسباب و املاك تو در تبريز چه مقدار باشد گفت كه هيچ مقدار فرمود كه تو را در اين شهر سرائى هست گفت بلى محقر حجره دارم صاحب ديوان باز سئوال كرد كه مسكن تو آن قدر وسعت دارد كه اگر پانصد تومان را در آنجا ريزند چيزى فاضل نيايد جواب داد كه خانه من گنجايش آن مبلغ ندارد خواجه گفت قطع نظر از ساير جهات كسى را كه سرائى نباشد كه پانصد تومان زر در آن گنجد چگونه باور توان كرد كه مالك پانصد تومان اسلحه بوده و آن را اهتمام بسر كار پادشاهى فروخته و بعد از اين قيل و قال و جواب و سئوال سوداگران به شرط مذكوره صلح نموده و خواجه وجوهى را كه تمسك در دست داشتند از هزار دينار دويست دينار بر مواضع مرجو الوصول برات نوشت و آنچه نقد ميشد در وجه حق الاهتمام خود گرفته حسه سوداگران را جنس بديشان ميداد تا آن مهم بفيصل انجاميد . حكايت ديگر در اين باب آن كه در زمان سلطنت كيخاتو خان و وزارت صدر جهان مقاطعان ولايات مردم خسيس دون‌همت بودند و هرگاه كه بدرگاه پادشاه مىآمدند و صاحب ديوان از ايشان مال مىطلبيد مىگفتند كه اينجا چيزى ميسر نمىشود مگر آن كه زر يا جنس بسود قرض كنيم و بر اين تقدير ما را زيان كلى مىافتد خواجه صدر الدين احمد بواسطه اخراجات ضروريه فرمودى كه بهرطريقهء قرض يابيد مع مرابحه در حساب مجرى داريم تا شما را نقصان نيايد كشيد و مقاطعان جنسى را كه بده دينار مىارزيد بسى دينار قرض ميكردند و بچهل دينار بصدر جهان مىدادند و نواب ديوان آن جنس را بده دينار كه ثمن عدل آن بود فروخته چهار دينار جهة خود برميگرفتند و به صاحب ميگفتند كه از اين جنس زياده از شش دينار حاصل نشد برين تقدير از هرچهل دينار اصل المال شش دينار در وجه براة دار پادشاه مىنشست لاجرم تمامى اموال ولايات بمالا يعنى مصروف گشت و اختلال بامور ملك و مال راه يافته مهم گيخاتو خان چنانچه نوشته شد از هم گذشت و همچنين از معاملات صدر جهان حكايت كنند كه نوبتى يكى از ملازمانش از بازرگانى چند هزار گوسفند جهة خاصه صاحب ديوان بخريد گوسفندى بپنج دينار مقرر آن كه بعد از انقضاء دو ماه از روز بيع زر جواب گويد چون ميعاد در رسيد و زر موجود نبود صاحب ديوان فرمود كه گوسفندان را فروخته بتاجر دهند و حال آنكه بعضى از آن تلف شده بود و باقى لاغر گشته چنانچه از ثمن آن‌ها زياده از مرابحه دو ماه چيزى حاصل نشد و بازرگان آنوجه را ستانده بطريقهء كه معهود بود قباله اصل را تازه كرد القصه چون غازان خان بر سرير سلطنت قرار گرفت و امثال اين حكايات استماع نمود فرمود كه موجب