غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
123
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بقلعهء كلات شتافت و متعاقب اليناق با ده هزار سوار بپاى آن حصار رسيده شاهزاده به غير از تسليم راهى و بجز توكل پناهى نيافت و جهة ملاقات اليناق از قلعه پايان آمده اليناق اسبى خنك پيشكش كرد و در ملازمت شاهزاده بقلعه رفته شرايط نصيحت بجاى آورد و ارغون بكلمات واهى اليناق فريفته شده همراه او به طرف اردوى سلطان خراميد و بعد از قطع منازل و طى مراحل در خوجان بآستان سلطنت آشيان رسيد سلطان احمد مدت ديرباز شاهزاده سرافراز را در آفتاب بازداشت آنگاه بارداد و او را در آغوش مهربانى كشيده روى بر روى او نهاد و بتفويض مملكت خراسان اميدوار ساخته جهة سكنى برادرزاده خرگاهى تعيين فرمود و برادر بوقا آروق را با چهار هزار كس بمحافظت آن خرگاه امر نمود و روز ديگر كه شهريار ثوابت و سيار از جانب مشرق به طرف ديار مغرب رايت عزيمت برافراخت سلطان احمد بصحبت حرم خود تودى خاتون كه در اردو گذاشته بود مايل شده اليناق را بمصلحت كوچ دادن اردوى حيات شاهزاده ارغون معين ساخت بيت بى خبر زانكه نقش بند قضا * در پس پرده نقشها دارد و چون سلطان از غايت خفت و طيش به خيال عشرت و عيش روان گشت بوقا و بعضى ديگر از نوئينان را هوس مخالفت بر خاطر گذشت و بوقا به قوت برادر خود كه رتبت تقرب داشت بر بر صحيفه شاهزادگان و امرا نگاشت كه احمد الوس چنگيز خان را ويران ساخته و از بنياد برانداخت و رايت عزت مسلمانان را بتعليم صاحب ديوان تا ايوان كيوان برافراخت مصلحت الوس آنست كه هولاجو را بخانى و احمد را از سرير سلطانى بردارند و اين مهم وقتى تمشيت يابد كه ارغون را از حبس چون در از صدف بيرون آرند همه را اين راى صواب نموده مقرر شد كه چون زمانه مانند دل اهل عصيان تاريك گردد اين انديشه از حيز قوت بفعل رسد و برين قرار در شب سه شنبه هيجدهم ربيع الاخرى سنهء ثلث و ثمانين و ستمائه بوقا نزديك بخوابگاه ارغون خان رفته دامن خيمه را چون حجاب شرم و نقاب آزرم برداشت ارغون از بستر استراحت باضطراب بىنهايت برجست چه تصور نمود كه موسم وداع حيات زندگانى است و بوقا دست او را گرفته قضيه مواضعه را بر نهج مسطور عرض كرد و همان لحظه موافقان ايشان جمع آمده بر باد پايان برق رفتار سوار شدند و بجانب اردوى اليناق تاخته و او را در پشتهء خانه خفته يافتند و مير على تمغاچى از ملازمان بوقا بسر بالينش رفته سرش از بدن جدا كرد افغان دشت محشر و فزع روز اكبر آن شب دست داد و خروش و زلزال در منازل افتاد اكثر مقربان و خواص سلطان احمد كشته گشته يكى از آن جماعت بر مركب فرار سوار شده و از عقب سلطان شتافته در وقتى كه چهار فرسخ از اسفراين گذشته به دو رسيد و از خروج ارغون و حادثه شبيخون و انقلاب روزگار و قتل اعوان و انصار شمهء بعرض رسانيد سلطان از اينخبر موحش مضطرب و مشوش خاطر شده روى بجانب اردوى مادر خود قوتى خاتون كه در سراب بود نهاد امرا و سرداران و انچكيان و مقربان كه در ملازمتش بودند در هرمنزل جمعى از ركاب سلطنت انتساب جدائى اختيار نمودند بيت بهر گامى ز كامى دور ميماند * ز محنت آيتى مسطور ميخواند صاحب ديوان چون بجاجرم رسيد الاغى چند بدست آورده عازم اصفهان