غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

74

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

حكايت از يونس بن ظبيان روايت كرده‌اند كه گفت با جماعتى در ملازمت صادق عليه السّلام و التحيه بوديم پرسيديم كه چون خداى تعالى ابراهيم را صلوات اللّه عليه گفت كه ( فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ) آن مرغان از يك جنس بودند يا از اجناس مختلفه فرمود كه ميخواهيد كه شما را مانند آن بنمايم گفتيم آرى فرمود كه اى طاوس در حال طاوسى حاضر شد پس گفت اى غراب غرابى نيز پديد آمد باز گفت اى باز بازى نيز نمودار گشت پس فرمود اى كبوتر كبوترى نيز حاضر شد پس گفت كه همه را بكشتند و ريزه‌ريزه كردند و با يكديگر درآميختند و سرهاى ايشان را نگاهداشتند بعد از آن سر طاوس را برگرفت و فرمود كه اى طاوس ديديم كه گوشت و استخوان و پرهاى وى از ديگر مرغان جدا شد و بسر وى چسبيده و جسد طاوس راست گشت و حيات يافت و آن سه مرغ ديگر نيز به همين طريقه زنده گشتند حكايت در بسيارى از كتب معتبره مسطور است كه ابو جعفر منصور دوانيقى روزى ربيع حاجب را باحضار ابو عبد اللّه جعفر صادق عليه السّلام مامور گردانيد و چون امام حاضر شد گفت ( قتلنى اللّه ان لم اقتلك ) تا بكى خواهى كه فتنه‌انگيزى و خون مسلمانان ريزى صادق رضى اللّه عنه گفت كه و اللّه كه من هيچ نكرده‌ام و داعيه ندارم اگر به تو چيزى رسيده است از زبان‌گرانى بوده و اگر عياذا باللّه آنچه گفتى كرده باشم بر يوسف عليه السّلام ظلم كردند عفو نمود و ايوب عليه السّلام چون ببلا مبتلا شد دست در دامن شكيبائى زد و سليمان را عطا دادند زبان باداى شكر بگشاد و اينجماعت پيغمبرانند و نسب تو بديشان مىپيوندد منصور گفت صدقت و آن جناب را بر پهلوى خود بنشاند پس گفت فلان بن فلان اين سخنان از تو به من رسانيده است آنگاه فرمود تا آن شخص را بمجلس آوردند و از وى پرسيد كه آنچه به من گفتى تو خود از جعفر شنيدى جواب داد كه آرى گفت سوگند ميتوانى خورد گفت بلى پس آغاز سوگند خوردن كرد كه ( باللّه الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ ) صادق عليه السّلام گفت يا امير المؤمنين من او را سوگند مىدهم گفت همچنين كن آنگاه امام بآنشخص گفت بگوى ( بريت من حول اللّه و قوته و التجأت الى حولى و قوتى لقد فعل كذا و كذا جعفر ) و آن لعين اندك امتناعى نموده بالاخره سوگند خورد و هم در مجلس افتاده بمرد منصور گفت تا پاى ويرا كشيده بيرون افكندند از ربيع مرويستكه چون صادق رضى اللّه عنه بر منصور درآمد لب خود مىجنبانيد و هرچند لبش مىجنبيد غضب منصور فرومىنشست تا آنجنابرا نزديك خود نشاند و خشنود شد و در وقتى كه امام از قصر خلافت بيرون ميرفت گفتم كه اينمرد بغايت خشمناك بود بر تو چه ميخواندى كه دم‌بدم غضب وى فرومىنشست گفت دعاى جد خود حسين بن على رضى اللّه عنه را ميخواندم كه ( يا عدتى عند شدتى و يا غوثى عند كربتى احرسنى بعينك التى لا ينام و اكفنى بركنك الذى لا يرام ) ربيع گويد كه اين دعا را ياد گرفتم و هرگاه كه مرا شدتى پيش ميآمد ميخواندم و فرج مىيافتم و ايضا ربيع گفت از صادق رضى اللّه عنه پرسيدم كه چرا نگذاشتى كه آن شخص سوگند خود را تمام كند و او را نوع ديگر سوگند دادى فرمود كه چون بندهء ايزد تعالى را بيگانگى و