غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
66
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
تعجب كردى قصهء دعاى على بن الحسين را شرح كردم مرا سوگند داد كه تو خود اين دعا را از وى شنيدى گفتم بلى پس مختار فرود آمد و دو ركعت نماز گذارد و بعد از آن درنك نمود ساعتى و سر به سجده نهاده و مدتى در سجده بود پس سر برداشت و روان شد و من با او موافقت كردم گذرش بر در خانهء من افتاد ويرا مراعات ضيافت نمودم گفت اى منهال مرا خبر دادى كه خداى تعالى دعاء على بن الحسين را اجابت فرمود پس ميگوئى كه بيا تا چيزى خوريم امروز روز آنست كه بشكرانهء اين توفيق كه يافتهام روزه دارم مصراع شكر توفيق كار احرار است حكايت در چندين كتاب معتبر به نظر اين ذرهء احقر درآمده كه هشام بن عبد الملك بن مروان در ايام ايالت پدر خويش يا در اوان حكومت برادر خود وليد بگذاردن حج اسلام قيام مىنمود و در وقت طواف خانه هرچند سعى كرد بواسطهء ازدحام طوايف انام استلام حجر اسود او را ميسر نشد و بر منبرى نشسته بنظارهء خلايق مشغول گشت و در آن مقام جمعى از اعيان شام در ملازمتش بودند در آن اثناء امام زين العابدين رضى اللّه عنه بطواف كعبه آمد نظم در كساء بهاء وحله نور * بر حريم حرم فكند عبور هرطرف ميگذشت بهر طواف * در صف خلق مىفتاد شكاف زد قدم بهر استلام حجر * گشت خالى ز خلق راهگذر يكى از اهل شام كه امام را نميشناخت از هشام پرسيد كه اين كيست كه فرق انام او را اين مقدار اعزاز و احترام مىنمايند هشام از خوف آنكه مبادا اهل شام به خدمت آن عالىمقام ميل فرمايند تجاهل كرده گفت مرا به حال اينشخص معرفتى نيست ابو فراس كه مشهور است بفرزدق شاعر در آن محفل حاضر بود بيت گفت من مىشناسمش نيكو زو چه پرسى بسوى من كن رو و شامى روى بجانب فرزدق آورده ابو فراس قصيدهء غرا در منقبت امام زين العابدين رضى اللّه عنه در سلك نظمانتظام داد و دو بيت آن قصيده اينست شعر هذا الذى تعرف البطحاء و طأته * و البيت يعرفه و الحل و الحرم هذا ابن خير عباد اللّه كلهم هذا التقى النقى الطاهر العلم و حاصل الفحواى ابيات آن قصيده فصاحت آيات ازين اشعار كه ناظم او جاميست از سلسلة الذهب مستفاد ميگردد نظم آنكس است اينكه مكه و بطحا * زمزم و بو قبيس و خيف و مناء حرم و حل و بيت و ركن و حطيم * ناودان و مقام ابراهيم مروه مسعى صفا حجر عرفات * طيبه كوفه كربلا و فرات هريك آمد به قدر او عارف * بر علو مقام او واقف قرة العين سيد الشهداست * زهرهء شاخ دوحهء زهراست ميوهء باغ احمد مختار * لالهء راغ حيدر كرار چون كند جاى در ميان قريش * رود از فخر بر زبان قريش كه برين سرور ستوده شيم * بنهايت رسيده فضل و كرم ذروه عزت است منزل او * حامل دولتست محمل او از چنين عز و دولت ظاهر * هم عرب هم عجم بود قاصر جدا ورا بمسند تمكين * خاتم الانبياست نقش نگين لايح از روى او فروغ هدى * فايح از خوى او شميم وفا طلعتش آفتاب روزافروز * روشنائىفزاى ظلمتسوز جدا و مصدر هدايت حق * از چنان مصدرى شده مشتق از حيا نايدش پسنديده * كه گشايد به روى كس ديده خلق ازو نيز ديده خوابانند * كز مهابت نگاه نتوانند نيست بىسبقت تبسم او