غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

651

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

عراق نهضت خواهند فرمود سپاه را تابع من گردانند تا بدلى قوى و املى فسيح بيت روم خيمه بر طرف جيحون زنم * ابا دشمنان دست در خون زنم خوارزمشاه از غايت خوف بدانسخنان التفات نفرمود و گفت امسال بسبب ضعف طالع مصلحت مقاتله نيست بيت ندانست كين نيز كو مانع است * پسر را هم از سستى طالع است آنگاه بنابر استصواب عماد الملك از قبة الاسلام بلخ بصوب عراق كوچ كرد و در اثناء راه شنود كه مغولان بر بخارا استيلا يافتند لاجرم در طى مسافت سرعت نمود و در راه امراء قنغلى قصد قتل آن سلطان حشمت‌آئين كردند سبب آنكه در خلال احوال گذشته بدر الدين عميد كه در سلك نويسندگان ديوان خوارزم شاه انتظام داشت از سلطان متوهم شده باردوى چنگيز خان گريخت و آغاز مكر و تزوير نموده از زبان امرا عرضه داشتها مشتمل بر اظهار تنفر از ملازمت خوارزم شاه و ميل به خدمت خان عاليجاه در قلم آورده به ظهر آن از قبل چنگيز خان جوابى كه مناسب بود تحرير نمود و آن نوشتها را بجاسوسى سپرده او را گفت بنهجى باردوى خوارزمشاه دراى كه خواص او ترا گرفته پيش او برند و جاسوس بموجب فرموده عمل نموده بعضى از مقربان سلطان او را بگرفتند و مكاتيبى كه با خود داشت يافته به نظر سلطان رسانيدند بنابرآن خوارزمشاه و امراء او بر يكديگر بىاعتماد شدند و شبى فوجى از آنجماعت قصد خوابگاه پادشاه كردند و او برين كيد اطلاع يافته بخرگاه ديگر رفته بود و امرا آنمقدار تير بر آن خرگاه زدند كه بسان غربال در نظر بينندگان درآمد و چون دانستند كه سلطان آنجا نيست از جيحون عبور نموده بچنگيز خان پيوستند و ازين جهة هراس خوارزمشاه سمت تضاعف پذيرفته بيشتر از پيشتر در رفتار تعجيل فرمود تا در ماه صفر سنه سبع عشر و ستمائه به نيشابور درآمد و چون آفتاب حياتش به مغرب فنا نزديك رسيده بود مضمون اين رباعى در خاطرش خطور نمود كه رباعى ايام گلست و بس نماند ميخور * گل خود چه كه تا نفس نماند ميخور از گردش ايام درين دير خراب * بس زود نه دير كس نماند ميخور لاجرم دفتر مصلحت مملكت را بر طاق غفلت نهاده آغاز تجرع اقداح مالامال كرد و با جمعى از اهل سازوآواز روى بشرب مدام آورد و همدران ايام كه مشعوف معشوق و باده گلفام بود خبر رسيد كه جبه‌نويان و سوبناى بهادر با سى هزار سوار از ابطال رجال تاتار از آب آمويه گذشته خوارزمشاه سراسيمه شده مصراع بلرزيد از ترس بر خود چو بيد و به راه اسفراين در حركت آمده فرمان داد كه مادرش با مخدرات سراپرده سلطنت بقارون دژ يا قلعه ايلان روند و چون در حدود رى نزول فرمود شنود كه سپاه مغول نزديكست لاجرم از آمدن بعراق پشيمان شده به طرف قلعه قزوين روان گشت و بعد از وصول بپايان آنحصار استماع فرمود كه رى را جبه زير و زبر كرده آنگاه عزيمت قارون دژ كرد در آن اثنا جمعى كه ملازم ركابش بودند بهر طرف رفتند و فوجى از مغولان بسلطان دوچار خورده بين الجانبين جنگ واقع شد و با آنكه تيرى باسب خوارزمشاه رسيد جان از چنگ كفار بيرون برد و خود را بقارون