غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
64
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
افتد و بلغت عربى روشن گفت بخدائيكه سزاوار پرستش اوست كه وصايت و امامت بعد از حسين بن على بعلى بن حسين رسيده است و امام زمان اوست و محمد بن حنفيه كه مشاهده اين امر بديع نمود بامامت زين العابدين رضى اللّه عنه قائل گشته محبتش را در دل جاى داد و در بعضى از نسخ معتبره مسطور است كه شبى على بن الحسين عليهما السلام باداء نماز تهجد قيام مينمود شيطان به صورت اژدها متمثل شد تا آن جناب را از عبادت به خود مشغول سازد امام به دو التفات نكرد پس شيطان انگشت پاى مباركش را بگرفت ايضا امام ملتفت نشد پس چنان بفشرد كه متألم گشت و با وجود اينحال امام بوى نپرداخت آنگاه بعنايت الهى بر جناب امامتپناهى منكشف شد كه آن شيطان است لاجرم زبان بشتم ابليس گشاده طپانچهء برو زد و گفت دور شو خوار و ذليل اى ملعون و چون شيطان غايب شد و امام برخاست كه ورد خود را باتمام رساند هاتفى سه نوبت آواز داد كه انت زين العابدين بنابرين آن امام هدايتقرين بزين العابدين ملقب شد آوردهاند كه چون امام زين العابدين وضو ساختى رنك همايونش زرد گشتى سر اينحال را از وى سؤال كردند جواب داد كه هيچ مىدانيد كه روى بجناب عزت و علا و عظمت و كبرياى كه مىآورم و توجه عزيمت به خدمت كه دارم در شواهد النبوة مذكور است كه شبى در مدينه سائلى ميگفت كه ( اين الزاهدون فى الدنيا الراغبون فى الآخرة ) از جانب گورستان بقيع آواز هاتفى شنيدند كه ميگفت كه آن على بن الحسين است در ترجمه مستقصى از ابو على زياد بن رستم مرويست كه گفت در مجلس جعفر صادق رضى اللّه عنه حاضر بودم كه ذكر امير المؤمنين على رضى اللّه عنه مذكور شد امام جعفر فرمود كه هيچكس را از امت طاقت عمل رسول صلى اللّه عليه و سلم نباشد مگر على بن ابيطالب را و اگرچه آنكس عمل مردى كند روى او در ميان بهشت و دوزخ بود يعنى به ثواب اين اميدوار و از عذاب آن خايف باشد پس فرمود كه امير المؤمنين على هزار بنده از مال خود آزاد كرد كه بكد يمين و عرق جبين در تحت تصرف داشت و لباس او به غير كرباس نبودى و از آستين جامهاش اگر چيزى از سر دست فاضل بودى مقراض طلبيدى و زيادتى را ببريدى و هيچكس از فرزندان و اهلبيت آنحضرت با او آن قدر مشابهت نداشت در لباس و علم و تقوى كه على بن الحسين زين العابدين داشت نظم امامى كز ازل فضلش جلى بود * على بن حسين بن على بود جمالش آفتاب عالمافروز * دلش از نور طاعت صيقلى بود مقامش بود برتر ز آنچه گويم * غم دل از كلامش منجلى بود بفضل و علم و حلم و زهد و تقوى شبيه مصطفى شبه ولى بود حكايت از زهرى مرويست كه گفت در مدينه شنيدم كه على بن الحسين را بفرمان عبد الملك بن مروان غل بر گردن و بند بر پاى نهاده در خيمهء حبس كردهاند و موكلان ميخواهند كه او را از آن بلده بيرون برند و من نزد آن جماعت رفته دستورى خواستم كه با آن جناب ملاقات نموده شرط وداع بجاى آوردم و چون رخصت يافتم بنزديك او شتافته بگريستم و گفتم كاشكى من بجاى تو مىبودم فرمود كه اى زهرى تو مىپندارى كه من ازين قيود زحمتى دارم بدانكه هرگاه كه