غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
632
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ضعيف است و قابليت آن ندارد كه او را هفت پاره كنند اگر حكم همايون صدور يابد دو پارهاش سازيم سلطان خندان شده از سر خون رشيد درگذشت و سلطان سنجر بعد از فتح هزار اسب در ظاهر خوارزم منزل گزيده در تضييق محصوران لوازم اهتمام بتقديم رسانيد درين اثنا زاهدى كه او را آهوپوش مىگفتند به خدمت سلطان شتافته در باب مصالحه سخن گفت و اتسز پيشكشهاى لايق بيرون فرستاده مقرر بر آن شد كه اتسز بكنار جيحون آمده در برابر پادشاه از اسب پياده شده رخ بر زبر خاك نهد تا سلطان از سر جريمهء او درگذرد و چون اتسز برحسب وعده بكنار آب آمد و در برابر سلطان بحر و بر رسيد هم از بالاى اسب سر فرود آورده پيش از سلطان عنان بازگردانيد هرچند اين بىادبى بر مزاج اشرف سلطانى گران آمد اما از كمال مرحمت اصلى به طرف مرو معاودت فرموده ديگر بر سر جنگ و جدال نرفت و چون خاطر اتسز از مهم سلطان سنجر فراغت يافت چند نوبت تاخت بتركستان برده منصور و مظفر بخوارزم بازگشت و در محرم سنه سبع و اربعين و خمسمائه اتسز به طرف سقناق لشگر كشيد و چون بنواحى جند رسيد حاكم آنولايت كمال الدين كه قبل ازين سالى چند نسبت باتسز طريق اخلاص مسلوك ميداشت و هم بخاطر راه داده فرار نمود و اتسز جمعى از اعيان ملازمانرا ارسال داشت تا كمال الدين را از سطوت او ايمن گردانيده به خدمت آوردند و كمال الدين همانروز مقيد شده در مجلس اتسز زمان حياتش بسر آمد و بنابر آنكه ميان حاكم جند و رشيد وطواط قواعد محبت و اتحاد مرعى بود بعضى از حساد بعرض اتسز رسانيدند كه رشيد از مخالفت كمال الدين خبر داشته و عرضه داشت ننموده بنابرآن خوارزمشاه چندگاه رشيد را از صحبت خويش محروم گردانيد و رشيد در ايام حرمان قطعات و قصايد عذريه در سلك نظم كشيد و يكى از آن جمله اين قطعه است قطعه شاها چو دست حشمت تو بر سرم نديد * در زير پاى قهر تنم را بسود چرخ بىحسن اصطناع و بر وجود و لطف تو * عيشم بكاست عالم و رنجم فزود چرخ به زين نگر به من كه اگر حالتى بود * و اللّه كه مثل من به نخواهد نمود چرخ القصه اتسز بعد از فتح جند پسر خود ايل ارسلانرا آنجا والى گردانيده بجانب خوارزم بازگشت و در همين سال سلطان سنجر بدست حشم غزان گرفتار شد و بعد از امتداد ايام حبس سلطان اتسز بخراسان رفته با ركن الدين محمود كه خواهرزاده سنجر بود ملاقات نمود و مدت سه ماه آن دو پادشاه در نواحى نسا با يكديگر بسر برده در باب نظم امور مملكت رايها زدند اما چون مقارن آنحال سلطان سنجر از تعدى غزان نجات يافت فايدهء بر تدبيرات ايشان مترتب نشد و در سنه احدى و خمسين و خمسمائه اتسز بيمار گشته در اوقات مرض آواز شخصى به گوش او رسيد كه قرآن ميخواند و چون گوش كشيد شنيد كه اين آيه بر زبان قارى جريان دارد كه ( وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ ) و اين معنى را بفال بد گرفته مرض سمت ازدياد پذيرفت و در جمادى الاخرى سال مذكور از عالم انتقال نمود گويند كه رشيد وطواط بر سر جنازهء اتسز ميگريست و اين رباعى ميخواند كه رباعى شاها فلك از سياستت مىلرزيد * پيش توبه طبع بندگى