غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
605
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ذكر سلطان غياث الدين ابو الفتح محمد بن سام پادشاه عالىمقام و خسرو جمشيد احتشام غياث الدين محمد بن سام از ساير سلاطين غور بوفور اسباب حشمت و ازدياد موجبات عظمت امتياز داشت و با وجود بسطت مملكت و اشتغال بلوازم امر سلطنت همواره همت عالىنهمت باداء وظايف طاعات و عبادات ميگماشت در تقويت اركان شريعت غرا از خود بتقصير راضى نميگرديد و در تمشيت مهام ملت بيضا مراسم سعى و اجتهاد بتقديم ميرسانيد از عدل شاملش عامهء رعايا بل كافهء برايا در مهاد امنوامان آسوده بودند و از جود كاملش اصحاب فضل و كمال در ظلال فراغت و رفاهيت زندگانى مينمودند و سلطان غياث الدين محمد بن سام قبل از تكفل مهام فرق انام ملقب بشمس الدين بود و بعد از شهادت ملك سيف الدين در ولايت غور نافذ فرمان شده باندك زمانى بلاد زمين داور و قندهار و غزنين و خراسان و غرجستان را تسخير فرمود مسجد جامع هراة كه فى الواقع مهبط انواع فيوض و بركاتست از جملهء ابنيهء رفيعه آن پادشاه خجستهصفات است و سلطان غياث الدين در شهور سنهء تسع و تسعين و خمسمائه در دار السلطنه هراة درگذشت و بگنبدى كه در بقعه مذكوره به همين معنى ساخته بود مدفون گشت زمان حياتش شصت سال بود و مدت سلطنتش چهل و سه سال گفتار در بيان بعضى از وقايع ايام سلطنت سلطان غياث الدين و ذكر كيفيت جهانگيرى آن پادشاه عدالتآئين مورخان فضيلت اقتباس آوردهاند كه چون ابو العباس ملك سيف الدين محمد را زخم زده بغور بازگشت باتفاق اشراف و اعيان آنولايت سلطان غياث الدين را بر تخت سلطنت نشاند و باستقلال در سرانجام امور ملك و مال دخل نموده از سلطان چندان حسابى برنمى داشت بنابرآن آن پادشاه عاليشان همت بر دفع او مقصور گردانيد و يكى از غلامان ترك را گفت كه چون فردا ابو العباس پيش ما آيد هرگاه كه برادرم شهاب الدين دست بر سر نهد تو گردنش را از بار سر سبك گردان و در روز ديگر چون ابو العباس در غايت غفلت و غرور بپايهء سرير سلطنت مصر رسيد سلطان او را بسخن مشغول داشته در آن اثنا سلطان شهاب الدين غورى دست بر سر نهاد و فىالحال آن ترك بيكضرب شمشير سرش را از بدن دور انداخت بعد از آن سلطان غياث الدين محمد در ولايت غور بنفاذ فرمان اتصاف يافت و چون اينخبر بعمش ملك فخر الدين مسعود كه حاكم باميان بود رسيد از والى هراة و حاكم بلخ استمداد كرده قصد نمود كه مملكت غور را از تصرف برادرزاده بيرون آورد و آن دو سردار از موضع خويش بجانب غور در حركت آمده ملك فخر الدين مسعود نيز از عقب متوجه گشت و سلطان لشكرى بمقابله و مقاتلهء ايشان نامزد كرده لشكر غور بظفر و نصرت اختصاص يافتند و سر پسر قماج كه حاكم بلخ بود نزد سلطان غياث الدين آوردند