غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
601
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
خجسته مآل آن سادات صاحب سعادات از مؤلفات مورخان پسنديدهصفات چيزى معلوم نمىشود و به مجرد تعداد اسامى جماعتى كه در آن بلدهء طيبه قدم بر مسند امارت نهادهاند اكتفا ميرود شهاب الدين حسين بن مهنا مالك و مهنا پسران حسين بن مهنا داود بن حسن بن ابو هاشم داود حسن بن طاهر بن مسلم بن عبد اللّه بن طاهر كه در سنه ماتين وفات يافت حسين محيط ولد احمد بن حسين بن حمزة المهنا كه سيد عابد متورع بود و هفت ماه بامارت مدينه قيام نمود سبع بن مهنا بن سبع بن حمزة المهنا حسين و عبد اللّه و قاسم اولاد مهناء الاعرج ولد حسين بن حمزة المهنا هاشم و حماد پسران قاسم بن مهناء الاعرج و اولاد هاشم را مورخان هواشميه خوانند و ذريهء حماد را حماديه و از هواشميه شنجة بن هاشم و ابو سيد و حماد و عيسى الحرون و منيف اولاد شنجه و منصور بن حماد بن شنجه و عطية بن منصور بن محمد بن عطيه در مدينه طيبه نايب واهب العطيه بموهبت امارت اختصاص يافتند و از حماديه ابو فلتيه قاسم بن حماد و پسرانش عمير و يعمر و حماد و ثابت بن يعمر و هيبة بن حماد بن منصور بن حماد بن شنجه و پسرش سازع بدان عطيه سرافراز گشتند و اسامى باقى شرفاء آنخطه مكرمه از كتب تاريخ معلوم نشد لاجرم مرقوم نگشت و العلم عند اللّه تعالى ذكر مبادى احوال سلاطين غور مورخان سخندان در تحقيق احوال ملوك غور چنين غور كردهاند كه در آن اوقات كه فريدون در ميدان سرافرازى بر ضحاك تازى غالب گشت جمعى از اولاد ضحاك طالب مامنى شدند كه آن را مستحكم سازند و از دستبرد سپاه فريدون محفوظ و مصون مانند بعد از جستوجوى و تكوپوى بجبال غور رسيدند و در آن موضع قلاع حصين متين ساختند و چندگاه باستظهار آن رايت مقاومت با لشكر فريدون افراختند آخر الامر بين الجانبين صلح واقع شده اولاد ضحاك خراج بر گردن گرفتند و جنود فريدون دست تعرض از دامان عرض ايشان كوتاه كردند و در آنولايت ذريهء ضحاك يكى بعد از ديگرى بر مسند ايالت مىنشست تا نوبت بسورى رسيد و سورى با سلطان محمود غزنوى معاصر بود و در وقتى كه سلطان محمود لشكر بغور كشيد سورى گرفتار شد و كشته گرديد و نبيرهء او از بيم سلطان بهندوستان شتافته چون فضاى سينه او از نور توحيد روشنى نداشت در يكى از بتخانهاى آن مملكت متوطن شد و او را پسرى بود سام نام و سام بعد از فوت پدر در سلك اهل اسلام انتظام يافته آغاز تجارت كرد و در اواخر ايام حيات با اهل و عيال در كشتى نشسته به خيال جبال غور در حركت آمد ناگاه باد مخالف بشدت هرچه تمامتر بجنبيد و غير از حسين بن سام تمام اصحاب سفينه را غريق گرداب فنا گردانيد و حسين بعد از سه شبانهروز كه برزبر تخته پارهء رفيق ببرى بود بساحل نجات رسيد به شهر در رفت و برد كانچه بختفه چون شب درآمد عسسى او را دزد پنداشته بزندان برد و هفت سال در آن محبس مانده بعد از آن حاكم شهر را مرضى عارض شد و باطلاق زندانيان فرمان فرمود و حسين روى