غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
590
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و چون حاكم آنجا شقيق كه در سلك عقلا و اعيان فرنك انتظام داشت علامات فتح و ظفر در جانب اهل اسلام مشاهده كرد تنها از قلعه پايان آمده ناگاه بدر خرگاه آن پادشاه عاليجاه رسيد و سلطان او را بار داده باعزاز و احترام نزديك خود بنشاند و بنابر آنكه آن مهمان عزيز بلغت عربى دانا بود و از فن تاريخ وقوف داشت سلطان متوجه سرانجام مهام او شده والى شقيق بعرض رسانيد كه غرض من از تصديع ملازمان آستان سلطنت آشيان آنست كه اشارت صدور يابد كه بنده بدمشق رفته آنجا ساكن باشم و از ديوان اعلى سالبسال مرا آن مقدار زر و غله دهند كه با اهل و عيال بفراغت بگذرانم و هرگاه كه اين التماس من درجهء قبول يابد قلعه را تسليم خدام عالىمقام نمايم و سلطان ملتمس او را بعز اجابت اقتران داده حاكم شقيق بقلعه بازگشت و لشكر اسلام ترك محاصره و محاربه داده دل بر مصالحه نهادند و بعد از چند روز بوضوح پيوست كه آنكافر بقدم خديعت و فريب از قلعه بيرون آمده بود و غرضش از آن سخنان آن بوده كه مصريان دست از تضييق اهل شهر بازدارند تا او مرمت برج و باره نموده ذخيره بقلعه درآرد لاجرم سلطان در غضب رفته كرت ديگر سپاه ظفرپناه آغاز كارزار كردند و روى به ترتيب اسباب قلعهگيرى برآوردند و در خلال اين احوال خبر رسيد كه لشكرى بيكران و حشرى فراوان از فرنگان بعكه آمده آن بلده را محاصره مينمايند و ملك عادل بدان راضى گشته كه با كافران مصالحه نمايد برين موجب كه شهر را با تمامى آلات و اسلحه و مراكب و دويست هزار دينار زر بديشان دهد و صد نفر از آن اسيران متعين و پانصد كس از مجاهيل اسارى را مطلق العنان گرداند تا ايشان مسلمانان را رها كنند كه بسلامت از آنجا بيرون روند و سلطان از شنيدن اين سخنان بغايت متاثر گشته برين صلح انكار بليغ نمود آنگاه باستصواب ارباب راى ترك محاصره شقيق داده بتخريب عسقلان اشارت فرمود زيرا كه ترسيد كه در غيبت رايت ظفرآيت كفار فرنك برآنجا استيلا يابند و باستظهار اموال عسقلانيان بيت المقدس را در حوزه تسخير آورند و ملك افضل كه در سلك اولاد امجاد صلاح الدين انتظام داشت و حاكم دمشق بود متصدى تخريب آن بلده گشته حكم فرمود كه متوطنان عسقلان روى بساير بلاد آوردند و ازين جهة خوف تمام و مصيبت مالا كلام شامل حال عسقلانيان گشته و به بيع چيزهائى كه قابل نقل نبود شروع نمودند و چيزى كه بده درم مىارزيد بيكدرم ميفروختند و كسى نميخريد در مراة الجنان مسطور است كه در آن ايام عسقلانى دوازده مرغ بيكدرم فروخت و ارزانى ساير اشيا را برين قياس بايد كرد القصه از بيستم ماه شعبان تا سلخ ماه مذكور جمعى كثير بتخريب آن بلده پرداختند و بالاخره آتش در بيوتاتش انداختند و همچنين بلده و قلعهء رمله را ويران كردند مقارن آنحال از نزد ملك عادل خبر آمد كه مردم فرنگ به اين معنى راضى شدهاند كه اگر بلاد سواحل را بديشان گذاريم با ما مصالحه نمايند و ديگر طريق تعرض ببلاد اسلام نپيمايند و سلطان او را رخصت صلح داده قواعد عهد و پيمان ميان مسلمانان و فرنگيان بغلاظ ايمان تاكيد يافت و از جانبين محاربه آغاز آمد شد كردند آنگاه سلطان دينپناه به بيت المقدس شتافته ملك