غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
550
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
عقب البارسلان بجهان جاودان رفته شخصى كه مشهور بابن بهرام بود بر آن ملك مستولى شد و در سنهء ثمان عشر و خمسمائه ميان ابن بهرام و لشكر فرنك جنگ واقع شد و فرنگيان از ابن بهرام انهزام يافتند و ابن بهرام مظفر و منصور در منبج نزول نمود اما همدران منزل از شست قضا تيرى بمقتل او رسيد و پسر عمش كه در ماردين حاكم بود جسد او را به ظاهر حلب برده دفن كرد و آن بلده را در حيز تسخير آورد و درين سال كفار فرنك بلدهء صور را بامان گرفتند و تا شهور سنهء تسعين و ستمائه آن شهر در تصرف آنجماعت ماند و در خلال احوال گذشته اوقات حيات دقاق « 1 » كه حاكم دمشق بود سپرى گشت طغتكين كه در سلك مماليك تاج الدولة تتش انتظام داشت در آن ولايت رايت ايالت برافراشت و چون زمانه او را نيز بر مسند حكومت سالم نگذاشت بورى كه ملقب بود بتاج الملوك همت بر استمالت سپاهى و رعيت گماشت و در ايام دولت بورى بهرام اسدآبادى كه از جملهء داعيان اسمعيليان بود بدمشق آمده مردم را بمذهب ايشان دعوت نمود و باندك زمانى خلق بسيار آن ملت را قبول كرده حلقهء متابعت بهرام در گوش كشيدند و بورى مضطر و بىاختيار گشته بهرام قاصدى نزد فرنگيانى كه در صور بودند ارسال داشت و پيغام داد كه اگر شما جمعى از سپاه بدين جانب فرستيد من دمشق را تسليم ميكنم مشروط به آنكه صور را عوض به من گذاريد و كفار فرنگ اين معنى را قبول نموده مقرر چنان شد كه در روز جمعه منتصف رمضان سنه ثلث و عشرين و خمسمائه در وقتى كه دمشقيان در مسجد جامع به نماز مشغول باشند اسمعيليه ابواب مسجد را محفوظ سازند تا كسى بيرون نتواند آمد و فرنگيان هجوم نموده خود را در شهر اندازند و بورى ازين مواضعه وقوف يافته در آن روز به مسجد نرفت و بيكناگاه بر سر بهرام تاخته نام او را بضرب تيغ تيز از صفحه هستى محو گردانيد آنگاه شمشير انتقام در اتباع بهرام نهاده قرب ششهزار كس از آن طايفه بقتل رسانيد و در سنهء ست و عشرين و خمسمائه بورى وفات يافته پسرش اسمعيل كه شمس الملوك لقب داشت رايت حكومت برافراشت و شمس الملوك بصفت شجاعت و سخاوت موصوف بود و در مدت رياست خود چند قلعهء معتبر از دست كفار فرنك انتزاع نمود اما خلايق را بظلم و ايذاء بسيار ميرنجانيد و در باب مصادرهء اغنيا از خود بتقصير راضى نميگرديد بنابر آن مادرش زمرد خاتون جمعى را برانگيخت تا بيك ناگاه در قلعه دمشق در آن ظالم آويخته خونش را بر خاك هلاك ريختند و اين واقعه در سنهء تسع و عشرين و خمسمائه روى نمود مدت دولت اسمعيل سه سال بود و بعد از قتل اسمعيل برادرش محمود والى دمشق شده با لحافظ لدين اللّه اسمعيل اظهار اطاعت و انقياد نمود و چون او نيز مانند برادر باشتعال آتش ظلم و ضلال مشغولى كرد بعد از انقضاى سه سال لشكرى از مصر بدمشق آمده او را گرفته نزد الحافظ لدين اللّه بردند و محمود در آن ملك مسموم شده حكومت دمشق بگماشتگان اسمعيليه
--> ( 1 ) در تاريخ ابو الفدا وفات دقاق را در ماه رمضان فى سنهء سبع و تسعين و اربعمائه نگاشته حرره محمد تقى التسترى