غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

542

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و صدقه سپاهى بدفع شر آنجماعت نامزد فرمود تا بكربلا رفته ابواب كرب و بلا بر روى ايشان گشودند و جمعى كثير را بتيغ بيدريغ كشتند و در سنهء اربع و تسعين و اربعمائه سيف الدوله با سلطان بركيارق اظهار خلاف كرده خطبه بنام برادرش سلطان محمد خواند و نايب بركيارق را از كوفه براند و در سنه خمس و تسعين و اربعمائه شهر حله را تعمير نمود و منازل پادشاهانه بنا فرمود و در سنهء ست و تسعين و اربعمائه يكى از امراء بركيارق ببغداد رفته ايلغازى بن ارتق را كه از قبل سلطان محمد حاكم بود عذر خواست و ايلغارى التجا بسيف الدوله كرده سيف الدوله در مقام امداد آمد و ايلغار كرده در نواحى بغداد دست بغارت و تاراج برآورد و ساكنان دار السلام در دجله حيرت و لجهء حسرت افتاده خليفه قاصدى نزد صدقه فرستاد و التماس كرد كه دست از اضرار خلايق بازدارد و صدقه جوابداد كه ملتمس امير المؤمنين مبذولست مشروط باينكه گماشته بركيارقرا از دار الخلافه اخراج فرمايند و آنشخص طوعا و كرها در دوازدهم ربيع الاخرى سنه مذكوره از بغداد بيرون رفته آنگاه سيف الدوله پسر خود منصور را مصحوب ايلغارى بملازمت مستظهر باللّه ارسال داشت و از حركات سابقه عذر خواست و در سنهء ست و تسعين و اربعمائه سيف الدوله سيب را تسخير نمود و در سنهء تسع و تسعين و اربعمائه بصره را تملك فرمود و در سنهء خمسمائه بر قلعه تكريت استيلا يافت و در سنهء احدى و خمسمائه ابو دلف سرخاب بن كيخسرو كه سلطان محمد او را حاكم ساوه ساخته بود از وى توهم نموده بگريخت و پناه به صدقه برد و سلطان جهة طلب او قاصدى نزد صدقه فرستاد و او عذرى گفته ابو دلف را بايلچى سلطان نداد بنابرين بين الجانبين مواد خلاف در هيجان آمد و سلطان در همانسال ببغداد شتافته كرت ديگر ايلچيان بحله ارسال داست و به صدقه پيغام داد كه داعيه غزو روم در خاطر رسوخ يافته مناسب آنست كه او نيز با جمعى از اهل ستيز طريق مرافقت مسلوك دارد صدقه جوابداد كه چون تغيير مزاج سلطان را نسبت به خود معلوم كرده‌ام از مرشد عقل رخصت ملازمتش نمىيابم هرگاه اعلام ظفرپناه از بغداد نهضت نمايد آنچه فرمايند از اموال و رجال بموكب نصرت مآل ميفرستم سلطان اين سخنان را بسمع قبول نشنيد و فوجى از سپاه را بتاخت حدود حله امر فرمود و عاقبت كار به جائى رسيد كه بنفس نفيس در هشتم رجب سنهء مذكور از بغداد بصوب حله در حركت آمد و خود در كناره دجله منزل گزيده اكثر امرا و لشگريان را از آب گذرانيد و صدقه در نوزدهم ماه مذكور در برابر آنسپاه آمده ثابت بن سلطان على بن مزيد از وى بگريخت و نزد سلطانرفته در دامن دولت او آويخت لاجرم جنود صدقه دل‌شكسته شدند و اندك محاربه كرده روى بميدان فرار آوردند و صدقه بقتل رسيده ولدش دبيس و سرخاب كه باعث التهاب نايره آن فتنه بودند گرفتار گشتند و سلطان محمد بموجب كلمه ( العفو عند الاقتدار من علو الاقدار ) جرايم ايشانرا بعفو و اغماض مقابل گردانيد بلكه دبيس را منظورنظر مرحمت ساخته بمرتبهء آباء و اجداد رسانيد در تحفة الملكيه مسطور است كه صدقه بصفت جود و حلم و نوازش فقرا و اهل علم موصوف بود و بمرتبهء عفت داشت كه هرگز به غير منكوحهء خود نزديكى نفرمود و بمصادره نواب و عمال سر كار خويش مدة العمر اقدام