غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
523
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بسببى از اسباب سلطان از عباس رنجيده مسعود را بگرفتن او مامور گردانيد و سلطان مسعود از همدان روى برى آورد و عباس بلوازم استقبال استعجال نمود و پيشكشهاى لايق كشيده چندان اظهار عبوديت كرد كه سلطان مسعود از سرگرفتن او در گذشت بلكه درباره او الطاف پادشاهانه مبذول داشته بجانب همدان بازگشت آنگاه جهة آنكه با خليفه عهد ملاقات تازه كند بصوب بغداد شتافت و عباس حقناشناس در غيبت آن پادشاه عاليجاه بكفران نعمت دليرى كرده سليمانشاه برادر مسعود را بپادشاهى برداشت و با عبد الرحمن و بوزابه كه ميخواستند محمد و ملكشاه پسران محمود بن محمد بن ملكشاه را بسلطنت بردارند متفق شد و بين الجانبين قواعد عهد و پيمان بغلاظ ايمان تاكيد يافته در اصفهان كووس مخالفت سلطان فروكوفتند و سلطان مسعود از اتفاق دشمنان مردود خبردار شده بعد از اجتماع جنود ظفر ورود در قلب زمستان از بغداد بصوب اصفهان توجه نمود و چون بحلوان رسيد سپاه برف و سرما بمرتبهاى هجوم كرد كه دست سواران از كار و پاى ستوران از رفتار بازماند بنابرآن سلطان بدار السلام مراجعت فرمود و در اول فصل بهار كه لشگر سبزه و ازهار بر اطراف دشت و كوهسار استيلا يافت سلطانمسعود با سپاهى نامعدود عنان عزيمت بجانب تبريز تافت و در آنوقت سليمانشاه و عباس و محمد و ملكشاه و عبد الرحمن و بوزابه در ناحيه اعلم از توابع همدان علم اقامت منصوب ساخته بودند و انتظار سلطان مسعود ميكشيدند تا آن مهم فيصل يابد از اتفاقات حسنه آنكه در شبى كه صباحش وعده محاربه بود بىجهتى ظاهر سليمانشاه بجانب رى در حركت آمد و عباس نيز از عقب وى شتافته پاى ثبات و قرار بوزابه و عبد الرحمن از مشاهدهء آنحالت از جاى رفت و طبل رحيل كوفته روى باصفهان آوردند سلطان مسعود بعد از استماع اين خبر بهجتاثر بعنايت ملك اكبر مستظهر و اميدوار گشته بر اثر برادر برى رفت و سليمانشاه بملازمت شتافته بنابر استصواب امرا محبوس شد آنگاه عباس و عبد الرحمن و بوزابه متعاقب يكديگر از سلطان مرحمتگستر امان طلبيده بملازمت شتافتند و بانواع تربيت و رعايت اختصاص يافتند و در خلال اين احوال اتابك جابلى كه حاكم شيراز و امير الامراء سلطان واجب الاذعان بود روزى فصد كرد و همان لحظه به تير انداختن مشغول شد و نيشتر قضاء الهى رك دستش را گسيخته در ساعت رشته حياتش انقطاع يافت و اين خبر بعرض سلطان رسيده منصب او را بعبد الرحمن عنايت فرمود و بنابر بعضى از مصالح ملكى مقرر فرمود كه على الفور بجانب اران رود و چون او از خاص بك و بهاء الدين قيصر و بعضى ديگر از خواص امرا دغدغه داشت كه مبادا او را نزد سلطان غيبت كنند بعرض رسانيد كه التماس چنانست كه جماعت مذكوره درين سفر با من مرافقت نمايند و سلطان ملتمس او را مبذول داشته بنفس نفيس متوجه دار السلام گشت و پس از رسيدن عبد الرحمن باران ياران علامات نفاق و امارات شقاق در ناصيهء احوالش مشاهده نموده بوقت فرصت او را عازم سفر آخرت گردانيدند و اين خبر در بغداد بسمع سلطان مسعود رسيد و بغايت مبتهج و مسرور