غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
492
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بنابرآن مصلحت ننمود كه سخن شما را عرض كنم معذور داريد امرا كه اين سخن شنيدند متوهم شده دم دركشيدند و ديگر از آن باب هيچ نگفتند و در سنهء سبع و ستين و اربعمائه امير عز الدوله محمود بن نصر بن صالح الكلابى كه مدت ده سال به حكم عباسيه در حلب حاكم بود و بصفت سخاوت و شجاعت اتصاف داشت وفات يافت و پسرش نصر قايممقام شد و نصر بعد از آنكه يكسال حكومت كرد بر دست بعضى از اتراك كشته گشت و در آن اوان كه خبر فوت عز الدوله بسمع سلطان ملكشاه رسيد برادر خويش تتش را بتسخير بلاد شام نامزد فرمود و تتش بدانصوب شتافته بفتح بلاد و امصار قيام مينمود تا در سنهء احدى و سبعين و اربعمائه بلده حلب و دمشق را فتح فرمود و هم درين سال سلطان ملكشاه تسخير سمرقند را پيشنهاد همت ساخته حاكم آن ديار سليمان خان در شهر متحصن شد و سپاه منصور قهرا قسرا سمرقند را گرفته و سليمان خان را بدست آورده پياده پيش اسب پادشاه رسانيدند تا رخ بر خاك نهاد و سلطان او را مقيد باصفهان فرستاد منقول است كه در وقت مراجعت از ماوراء النهر خواجه نظام الملك اجرت ملاحان جيحون را بر مال انطاكيهء شام نوشت و ملاحان برسم دادخواهان نزد سلطان رفته كيفيت حال عرضه داشت كردند پادشاه از وزير پرسيد كه حكمت درين امر چيست خواجه جواب داد كه خواستم كه بعد از ما سالها از بسطت مملكت سلطان بازگويند و ملكشاهرا اين معنى مستحسن نموده نظام الملك بروات ملاحان را بزر نقد بخريد و هم درين سفر سلطان بحر و بر تركان خاتون بنت طمغاج خان بن بوغرا خان را بحبالهء نكاح درآورد و در سنهء تسع و سبعين و اربعمائه سلطان ملكشاه از اصفهان متوجه شام شد و تنش از صولت برادر بترسيد و منهزم گرديد و سلطان روزىچند در آن مملكت بسر برده بدار السلام بغداد شتافت و در بيست و پنجم رجب سنهء مذكوره در موضع سنجار حضرت آفريدگار سلطان ملكشاهرا پسرى ارزانى داشته آن مولود عاقبت محمود موسوم بسنجر گشت و در سنهء احدى و ثمانين و اربعمائه سلطان ملكشاه بجهة گذاردن حج اسلام بمكهء مباركه رفت و در آن راه خير موفور ازو صدور يافت و خراجاتى كه از حاجيان ميستاندند برانداخته در باديه رباطها و بركها ساخت در تاريخ گزيده مسطور است كه در نوبت دوم كه سلطان ملكشاه در ممالك خويش سير ميفرمود قيصر روم به خيال تسخير بلاد اسلام از دار الملك خود در حركت آمد و سلطان ملكشاه بمقابله و مقاتله روميان متوجه شده چون هردو پادشاه در برابر يكديگر نزول كردند روزى سلطان با اندك نفرى از غلامان خاص از اردو بيرون رفته به شكار اشتغال نمود در آن اثنا فوجى از سپاه روم او را شكارىوار در ميان گرفتند و دستگير كردند و سلطان غلامانرا گفت زينهار مرا تعظيم مكنيد و يكى از خيل خود شمريد و از ملازمان موكب سلطانى شخصى گريخته اينخبر بخواجه نظام الملك رسانيد و خواجه همت عالىنهمت بر تخليص سلطان گماشته شبهنگام بعضى از مردم معتمد را بر در سراپرده فرود آورد و آوازه درانداخت كه سلطان از شكار بازآمد و ديگر روز برسم رسالت پيش ملك روم رفته قيصر