غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

478

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

رسيد ديگر مجال توقف نيست و اگر بمصلحت ترتيب پيشكش دو سه روزى در توجه اهمال خواهى نمود بايد كه پسر خود بدرگاه فرستى و ركن الدين متحير گشته باستصواب بعضى از مردم كوته‌نظر كودكى را كه در سن قريب بولد او بود همراه ايلچيان نزد هلاكو خان روان كرد و چون ماهچهء رايات عاليات پرتو وصول بر ديار رودبار انداخت تلبيس ركن الدين ظاهر شده پسر دروغى را بازفرستاد و پيغام داد كه اين پسر قابليت خدمت ندارد بايد كه برادر خود بدرگاه فرستى در آن اثناء شمس الدين وزير كوتوال گرد كوه تاج الدين مروان شاهرا باردو رسانيد و هلاكو خان در هفدهم شوال بنواحى ميمون دژ كه در آن زمان مكان ركن الدين بود رسيده بمحاصره مشغول گرديد و در بيست و پنجم ماه مذكور جنگ سلطانى انداخته رعب و هراس بيقياس بر ضمير خورشاه استيلا يافت و روز ديگر پسر خود را با ايرانشاه كه برادرش بود نزد هلاكو ارسال نمود و اظهار عجز و نياز كرده امان طلبيد و در بيست و نهم شوال بهمراهى خواجه نصير الدين طوسى كه در آن زمان در آن قلعه بود و جمعى ديگر از اعيان بآستان سلطنت‌آشيان رفته نقود ما معدود و اجناس بيقياس پيشكش كرد و هلاكو خورشاهرا بطايفهء از محافظان هشيار سپرده سپاه جرار بتسخير و تخريب قلاع رودبار مامور گشتند و باندك روزگارى چهل و اندى حصار به تصرف لشكر تتار درآمده مانند خاك راه هموار شد اما سكان قلعهء الموت و لاميسر و گردكوه روزىچند سركشى كرده هلاكو خان خود بنواحى الموت رفت و ركن الدين را بپاى حصار فرستاد تا با متوطنان آن مكان از وعد و وعيد سخن گفت و الموتيان التفات بدان سخنان نكردند و هلاكو خان فوجى از لشكريان را بمحاصرهء آن قلعه بازداشته خود متوجه لاميسر شد و مردم لاميسر بقدم اطاعت پيش آمده چون اين خبر بالموت رسيد ايشان نيز قاصدى نزد ركن الدين فرستادند و امان طلبيدند و هلاكو خان خون ساكنان آن دو قلعه را بخشيده ايشانرا سه روز مهلت داد كه بنقل اموال و جهات خود پردازند و بعد از انقضاء آن ايام سپاه بهرام انتقام بالموت و لاميسر بالا رفته دست بغارت و تاراج بر آوردند و آن دو قلعه را نيز مانند ساير قلاع ويران كردند در تاريخ گزيده مسطور است كه حصار الموترا در زمان متوكل عباسى حسن بن زيد العلوى صاحب طبرستان بنا كرده بود و آن قلعه چهارصد و دو سال معمور ماند و در روضة الصفا مزبور است كه در الموت چند حوض از سنك كنده بودند و آن حياضرا از سركه و عسل پر گردانيده و مغولان آن اشياء و ساير ذخايرى را كه در زمان حسن صباح ترتيب يافته بود غير متغير يافته تعجب نمودند و ملحدان آن معنى را بر كرامت حسن حمل كردند و ايضا در كتاب مذكوره مسطور است كه چون ركن الدين چند روزى در اردوى هلاكو خان بسر برد عاشق دختر يكى از ارزال مغولان شد و اين حديث را هلاكو خان شنيده فرمود تا دختر را به او دادند و خورشاه بعد از وصول بسعادت مواصلت معشوقه از خان التماس نمود كه او را نزد منكوقاآن فرستد و هلاكو خان ازين ملتمس ابلهانه تعجب كرده خورشاهرا در مصاحبت جمعى از لشكريان متوجه تركستان گردانيد و ركن الدين نخست به ظاهر قلعهء گردكوه