غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
454
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ايشان مال فراوان استانده رد مظالم كرد و در سنهء احدى و ثمانين و ثلاث مائه جوهر خادم درگذشت و جوهر آنكسى است كه مصر باهتمام او مفتوح گشت و در ماه رمضان سنهء سته و ثمانين و ثلاثمائه العزيز باللّه نيز از عالم انتقال نمود مدت عمرش چهل و دو سال و اوقات خلافتش بيست و يكسال بود در مرآة الجنان چنان مذكور است كه وزارت العزيز باللّه متعلق بابو الفرج يعقوب بن يوسف بن ابراهيم بود و نسب ابو الفرج بقول بعضى از مورخان بهرون بن عمران عليه السّلام مىپيوست و او در اوايل حال بملت يهوديه بود اما انوار ديانت و كياست از ناصيهء احوالش ميدرخشيد بنابرآن كافور اخشيدى وزارت خود بوى تفويض فرمود و مقارن آن حال بمحض عنايت كريم ذو الجلال دل يعقوب بتقليد دين اسلام راغب گشته كلمهء طيبهء توحيد بر زبان راند و باقامت صلوة مكنونه و درس قرآن قيام نمود و كما ينبغى بتربيت علماء ديندار و رعايت مشايخ بزرگوار اقدام فرموده و پس از فوت كافور يعقوب هم در آن ديار معزز و محترم روزگار گذرانيد تا آن زمان كه العزيز باللّه بر مسند خلافت نشست و او را منظورنظر عنايت گردانيده بار ديگر زمام منصب وزارت مصر را بقبضهء درايت او نهاد و يعقوب درين نوبت بيشتر از پيشتر بتمهيد بساط عدل و احسان پرداخته شعرا و فضلا را مشمول انعام و اكرام فراوان ساخت و يعقوب در سنهء سبع و سبعين و ثلاث مائه به مرض طبيعى درگذشت و العزيز باللّه بنفس نفيس بر جنازهء او نماز كرد و فرمود تا او را در خانهء كه در قاهره معزيه بنا كرده بود و بدار الوزارة موسوم گردانيده دفن نمودند الحاكم بامر اللّه ابو على منصور بن العزيز بالله در بيست و ششم ماه ربيع الاولى سال سيصد و پنجاه از هجرت حضرت رسالتپناه الحاكم بامر اللّه در قاهره معزيه متولد شد و او نخستين خليفهايست از خلفاء اسمعيليه كه در قاهره تولد نمود در تاريخ گزيده مسطور است كه چون حاكم بر تخت حكومت نشست اظهار عدل و خداپرستى فرموده بىكوكبه بر حمار سوار شدى و در كوچهء بازار سير كردى و گفتى من مانند موسى بر كوه طور با حضرت حق سبحانه تعالى مناجات ميكنم و در امر معروف و نهى منكر مبالغهء تمام نمودى بمرتبهء كه مردم از خوردن خمر چون متقاعد نشدند به تخريب باغات حكم فرمود به جهت آنكه زنان از خانه بيرون نروند موزهدوزانرا گفت كه موزهء زنانه ندوزند و ايضا فرمان فرمود كه يهود و ترسا بر اسب سوار نشوند و چون بر استر يا خر سوارى كنند از ركاب آهنين احتراز نمايند و پيوسته زنگى چند قلاده سازند و در حمام بخلخال درآيند تا از اهل اسلام امتياز داشته باشند و همچنين حاكم در اوايل اوقات خلافت خويش حكم كرد كه شب دروازههاى مصر را نبندند و بجهة بيع و شرى ابواب دكانها بازگذارند و بر در خانهها و سر كوچهها شموع و مشاعل برافروزند و در آن اوان شب همهشب در اسواق و محلات مردم آمدوشد ميكردند و حاكم نيز با عامهء خلق در سير موافقت مينمود و هركس سخنى داشت به او ميگفت حمد اللّه مستوفى گويد كه حاكم با وجود اظهار زهد و ورع هر