غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
409
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
جميع امت شناسيد و نهى ميكنيم شما را سختترين نهى از قول بجبر و تشبيه و مكابره با موحدين و قائلين بعدل و توحيد و مىفرمائيم شما را كه در نماز بسم اللّه الرحمن الرحيم بآواز بلند بخوانيد و در نماز بامداد قرائت دعاء قنوت بجاى آوريد و بر ميت بپنج تكبير نماز گذاريد و مسح موزه را ترك نمائيد و لفظ حى على خير العمل در اذان و اقامت افزائيد و تمامى ساكنان بلدان طبرستان بعد از مطالعهء آن مكتوب هدايتنشان بقدم اطاعت و اذعان پيش آمدند و از صميم القلب حلقهء فرمانبردارى داعى در گوش كشيدند و داعى حكومت ولايت سارى را بيكى از بنى اعمام خود كه موسوم و منسوب به سيد حسن عقيقى بود ارزانى داشت و سليمان بن عبد اللّه بن طاهر لشكرى فراهم آورده بر سر سيد حسن آمد و آن جناب پاى ثبات فشرده سليمان را منهزم ساخت و تا جرجان تعاقب نمود و سليمان در جرجان نيز مجال توقف نيافته بجانب خراسان شتافت و در سنهء ستين و مأتين يعقوب بن ليث صفار كه بساط حكومت آل طاهر را بدست جلادت درنورديده بود با جنود نامعدود بجانب طبرستان حركت نمود و چون بسارى رسيد حسن عقيقى از ضرب تيغ زمردفام او انديشيده روى بملازمت داعى آورده و در آمل به آن جناب پيوسته يعقوب متعاقب دررسيد و حسن بن زيد بموجب كلمهء ( الفرار مما لا يطاق ) عمل فرموده به طرف رستمدار بيرون رفت و يعقوب نيز بدان ولايات درآمده چون دانست كه بدست آوردن داعى متعذر است روزىچند در كجور بنشست و خراج دوساله از رعاياى بيچاره بگرفت و چون در آن ولايت بلاى قحط و غلا شيوع يافت عنان بصوب آمل تافت و از آمل بسارى رفته از قتل و غارت و خرابى شهر و ولايت دقيقهاى نامرعى نگذاشت و نوبت ديگر بكجور مراجعت كرد اما درين كرت بسيارى از شتران او را مگس هلاك ساخت و به جهت وفور بارندگى و صاعقه پريشانى تمام به حال عساكر خراسان راه يافت و يعقوب بعد از آنكه چهار ماه در طبرستان حكومت كرد به راه قومس بازگشت و حسن بن زيد رضى اللّه عنه برستمدار شتافته و سپاه خود را درهم كشيده از عقب يعقوب روان شد و در اثناء راه در شوره دهستان بجمعى از كافران بازخورد و هزار نفر از آن قوم بداختر بكشت و غنيمت بسيار گرفته حكومت جرجان را ببرادر خود محمد بن زيد ارزانى داشت و بنفس نفيس بآمل شتافته رايت اقامت برافراشت و در خلال اين احوال سيد حسن عقيقى آغاز مخالفت كرده مردم سارى و آن نواحى را به بيعت خويش دعوت نمود و محمد بن زيد اين خبر شنيده از استرآباد بسارى تاخت و بيكناگاه سيد حسن را گرفته و دست و گردن بسته نزد برادر فرستاد و داعى بضرب عنق او فرمان داد و بعد ازين واقعه حسن بن زيد رضى اللّه عنه در طبرستان بكام دل روزگار ميگذرانيد تا روز دوشنبه بيست و سيم ماه رجب سنهء سبعين و مأتين بجوار مغفرت الهى و اصل گرديد مدت سلطنتش نزديك به بيست سال بود و از جملهء شعراء عرب ابو مقاتل ضرير آن زيبندهء تاج و سرير را ملازمت مىنمود و ابو مقاتل نوبتى قصيدهء در مدح آن جناب در سلك نظم كشيد كه مصراع اولش اينست مصراع اللّه فرد و ابن زيد فرد و چون داعى كبير اين مصراع شنيد بانك