غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

403

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بر دوش گيرى و آذر ولاش بموجب فرموده عمل نموده بلدهء رويانرا كه بنا كردهء منوچهر و دار الملك رستمدار بود بگاوباره بازگذاشت و خود را يكى از ملازمان او نگاشت مقارن آن حال بتقدير ايزد متعال آذر ولاش در ميدان گوىبازى از اسب افتاده رخت هستى بباد فنا داد و جميع جهات و متملكات او بتحت تصرف گاوباره درآمده رايت دولتش سمت استعلا پذيرفت و تمامى مملكت طبرستان و گيلان در حيز تسخير او قرار گرفت اما بدستور سابق تختگاه او در گيلان بود و در ساير ممالك گماشتگان تعيين نمود و باستمالت عباد و تعمير بلاد پرداخته قلاع متين طرح انداخت و چون مدت پانزده سال از زمان استقلال او در گذشت در سنهء اربعين هجرى مطمورهء خاك منزلش گشت و ازو دو پسر ماند دابويه و بادوسبان و دابويه قايم‌مقام پدر بود و از ملوك دابوى در طبرستان پنج نفر حكومت نمودند و زمان دولت ايشان صد و چهل سال امتداد يافت ذكر حكومت دابويه و الملوك المنتسبين اليه مورخان گيلان آورده‌اند كه چون گاوباره در چنگ گرگ اجل بيچاره گشت پسر بزرگترش دابويه قايم‌مقام شد و چون او بدرشت‌خوئى و ظلم نفس و سفك دماء اتصاف داشت برادرش بادوسبان از صحبتش متنفر شده از گيلان برويان رفت و در آن بلده توطن نموده بخلاف برادر در استمالت خواطر و دلجوئى اكابر و اصاغر مساعى جميله بتقديم رسانيد و بعد از آنكه دابويه شانزده سال حكومت كرد از تخت سلطنت بزاويهء لحد شتافت و پسرش فرخان بزرگ كه ذو المناقب و سپهبد از جملهء القاب اوست بجاى پدر نشست و ابواب عدل بر روى خلايق گشاده درهاى جور و ظلم بربست و او را برادرى بود سارويه نام و سارويه بموجب فرمودهء فرخان شهر سارى را بنا نهاد و لشگر كشيدن مصقلة بن هبيرة الشيبانى به طرف طبرستان در ايام جهانبانى فرخان بوقوع پيوست و او هفده سال باقبال گذرانيده متوجه ملك باقى گرديد آنگاه پسرش آذرمهر دوازده سال سلطنت كرد و چون بمقتضاى روش سپهر آذرمهر پهلو بر بستر ناتوانى نهاد و پسرش اسپهبد خورشيد به حد بلغا نرسيده بود وصيت فرمود كه بعد از فوت او عمش سارويه قايم‌مقام گردد و پس از بلوغ خورشيد بدرجهء كمال ملك و مال را به دو سپارد لاجرم سارويه پس از فوت آذرمهر بيست سال افسر اقبال بر سر نهاد آنگاه اسپهبد خورشيد را بر سرير دولت نشاند و مدت ملك اسپهبد خورشيد پنجاه و يكسال امتداد يافته اكثر خويشان او غاشيه متابعتش بر دوش گرفتند و سنباد مجوسى در آن وقت كه از دست‌برد سپاه ابو جعفر دوانيقى فرار نمود التجا به دو كرد و اسپهبد سنباد را به بئس المهاد فرستاده خزاين و جهاتش را بتحت تصرف درآورد و اين معنى موجب زيادتى حشمت و شوكت او شد و مقارن آن حال مهدى بن منصور برى رفته قاصدى نزد اسپهبد خورشيد فرستاد و پيغام داد كه پسر خود هرمز را برسم نوا پيش ما فرست اسپهبد جواب گفت كه پسر من خوردسال است و تحمل مشقت سفر ندارد و مهدى كيفيت عدم اطاعت اسپهبد را به پدر نوشته منصور فرمان فرمود كه مهدى از سر آن