غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

358

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

در بخارا محبوس ساخته محمد بن جنيد را بخوارزم ارسال داشت و چون احمد بن سهل اين نوع خدمتى بتقديم رسانيد و از آنچه در باب رعايت خود بخزانهء خيال گذرانيده بود چيزى بظهور نرسيد بمخالفت امير جرئت كرده عرضه داشتى نزد مقتدر خليفه فرستاد و التماس حكومت خراسان فرمود و اين ملتمس درجهء قبول يافته در نيشابور او را شوكت موفور پيدا شد و جرجانرا كه در تصرف قراتكين بود در حيز تسخير آورده عنان عزيمت بصوب مرو انعطاف داد و در گرد آن بلده سورى در كمال رضانت بنا نهاد و امير حمويه را بامارت خراسان سرافراز ساخته بجنگ احمد بن سهل نامزد فرمود و حمويه با او جنگ كرده غالب آمد و احمد اسير شد و حمويه او را مقيد ببخارا ارسال داشت و احمد در حبس نصر بن احمد وفات يافت و مقارن اين احوال ليلى بن نعمان كه از امراء والى طبرستان اطروش علوى بود بعد از تسخير جرجان و دامغان روى توجه بخراسان نهاده ميان او و حمويه محاربهء عظيم روى نموده نخست لشكر بخارا منهزم گشت و حمويه ثبات قدم نموده بالاخره ظفر يافت و ليلى بن نعمان اگرچه در آن روز از معركه بيرون رفت اما عاقبت گرفتار گشته بقتل آمد در روضة الصفا مسطور است كه حسين بن على مرورودى بعد از آنكه چندگاه در زندان بخارا محبوس بود بشفاعت يكى از امراء خلاص شده باز ملازم بارگاه امير نصر گشت و در آن اثنا روزى امير نصر آب طلبيد و ركابدار در كوزهء كه چندان صفائى نداشت آب آورد حسين بن على على بن حمويه را مخاطب ساخته گفت پدرت حاكم نيشابور است و در آن ديار كوزهاى خوب مىباشد چرا بدرگاه نمىفرستد على بن حمويه جواب داد كه تحفهء كه از خراسان بدانجانب فرستند بايد كه مثل تو و احمد بن سهل و ليلى بن نعمان باشد از كوزه و امثال آن‌كه گويد حسين منفعل گشته از آن اعتراض ناموجه پشيمان شد و در شهور سنهء ثلث عشر و ثلثمائه فاتك غلام يوسف بن ابى الساج با مقتدر خليفه اظهار مخالفت نموده مملكت رى را مسخر كرد و مقتدر بامير نصر پيغام نمود كه ما رى را به تو ارزانى داشتيم بايد كه بنفس خود متوجه آن طرف شوى و امير نصر بموجب فرموده برى رفت و فاتك بگوشه‌اى گريخت و امير سعيد بعد از دو ماه كه در آن ولايت بسر برد سيمجور دواتى را والى رى ساخته بازگشت و چون ببخارا رسيد سيمجور را طلبيده محمد بن على صعلوك را بجايش فرستاد و صعلوك بحكومت رى مشغول بود تا در سنهء عشر و ثلاثمائه پهلو بر بستر ناتوانى نهاد و در اوان بيمارى حسن بن قاسم بن حسن داعى و ماكان بن كاكى را از طبرستان طلبداشته حكومت رى را بايشان بازگذاشته خود متوجه خراسان شد و چون بدامغان رسيد وفات يافت و بعد از روزىچند ازين صورت حسن بن قاسم نيز سفر آخرت پيش گرفته اسفار بن شيرويه بر رى و طبرستان مستولى شد و خطبه بنام امير نصر خواند و اسفار در آن ولايت آغاز ظلم و تعدى نموده نسبت بمقتدر اظهار مخالفت نمود و امير سعيد اين خبر شنيده مكتوبى نصيحت‌آميز نزد او روان گردانيد و اسفار بدان كتابت التفات نكرده بامير نصر نيز ياغى شد و در شهور سنهء سبع عشر و ثلثمائه نصر بن احمد از