غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

343

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

غلبه كرد كه ذو اليمينين را ديگر مجال سؤال نماند بنابرآن خايف و ترسان از سراى خلافت بيرون رفت روز ديگر يكى از مخصوصان حسين را طلبيد و مبلغ دويست هزار درم به او داد كه نزد حسين برد و او را بر آن دارد كه از مأمون سبب گريه را معلوم نمايد خادم حسين آن وجه را به نظر حسين رسانيد و التماس ذو اليمينين تقرير كرد روز ديگر كه مأمون از حسين شراب خواست گفت و اللّه كه شراب ندهم تا امير المؤمنين موجب گريهء ديروزى را با من نگويد مأمون گفت ترا با اين سؤال چه كار شرابدار اظهار كرد كه اين گستاخى بواسطه اندوهى است كه از گريه خليفه بر ضمير من استيلا يافته مأمون بعد از وصيت در كتمان آن امر فرمود كه هرگاه چشم من بر طاهر مىافتد قتل برادرم محمد امين بخاطر ميرسد و خود را از گريه نگاه نميتوانم داشت و حسين كيفيت گفت‌وشنود را بذو اليمينين رسانيده طاهر با احمد بن ابى خالد وزير كه دوستش بود ملاقات نمود و صورت واقعه را با او در ميان نهاد و گفت نوعى كن كه حكومت خراسان تعلق به من گيرد تا به آن حدود رفته از اثر غضب و سخط امير المؤمنين مأمون مانم و وزير انگشت قبول بر ديده نهاده چون بملازمت خليفه رسيد بعرض رسانيد كه احوال ممالك خراسان تعلق بويرانى دارد و غسان كه والى آن مملكت هست از عهدهء ضبط و دارائى رعيت و سپاهى بيرون نمىتواند آمد مأمون گفت مصلحت چيست و شايسته آن منصب كيست احمد جوابداد كه طاهر ذو اليمينين استحقاق آن كار دارد مأمون گفت كه از وى ايمن توان بود وزير گفت هرمخالفت كه از طاهر ظاهر گردد من بتدارك آن مهم قيام نمايم آنگاه مأمون تجويز اين معنى نمود و احمد بن ابى خالد منشور ايالت خراسانرا بنام طاهر قلمى كرد و ذو اليمينين به آن ولايت شتافته باندك زمانى داعيه استقلال در خاطرش رسوخ يافت كلثوم بن هدم گويد كه من در ايام خلافت مأمون صاحب بريد خراسان بودم و در جمعهء از جمعات طاهر نام خليفه را از خطبه افكنده بجاى آن اين دعا خواند كه ( اللهم اصلح امة محمد بما اصلحت به اوليائك و اكفها شر من بغى عليها و حسد بلم الشعث و حقن الدماء و اصلاح ذات البين ) و من صورت حال را بىزياده و نقصان در قلم آورده نوشته را همان لحظه ببغداد فرستادم و روز ديگر قبل از طلوع آفتاب از دار الاماره كس بطلب من آمد شهادت بر زبان راندم و روان شدم چه گمان بردم كه طاهر از نامهء من وقوف يافته و قصد قتل من نموده چون بدانجا رسيدم طلحة بن طاهر از خانه بيرون آمده گفت واقعه دىروز را نوشتى گفتم بلى گفت امروز خبر مرگ پدرم بنويس در حال بموجب فرموده عمل نمودم نقل است كه چون خبر اول بمامون رسيد احمد بن ابى خالد وزير را گفت تو بمقتضاى تقبلى كه كرده بودى بجانب خراسان رفته دفع شر طاهر بايد نمود و احمد بكارسازى لشكر مشغول شده ناگاه خبر فوت طاهر نيز رسيد و احمد از آن تكليف رهائى يافت در روضة الصفا مسطور است كه چون طاهر نام خليفه را از خطبه انداخته به منزل خود مراجعت كرد همان لحظه او را تب گرفته بعد از غروب آفتاب حياتش به مغرب فنا غروب نمود