غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
324
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مائه الحافظ القاضى ابو الفضل بن موسى البستى كه يكى از علماء اعلام بود از عالم انتقال نمود و از مصنفات او شفا در ميان برايا مشهور است و در سنهء سته و اربعين و خمس مائه آفتاب حيات مصنفات حافظ ابو بكر محمد بن عبد اللّه المغربى الاندلسى به مغرب فنا غروب كرد و در سنهء احدى و خمسين و خمسمائه سلطان محمد بن محمود بن محمد بن ملكشاه رسولى بدار الخلافه فرستاده از مقتفى التماس نمود كه نام او را در خطبه مندرج گرداند و خليفه از قبول اين ملتمس ابا كرده سلطان محمد لشكر ببغداد كشيد و مقتفى اطراف دار السلام را مضبوط ساخته متحصن شد و مدت محاصره امتداد يافته در آن اوقات بغداديان جنگهاى مردانه كردند لاجرم سلطان محمد عاجز گشته در آن اثنا از جانب آذربيجان اخبار پريشان استماع نموده دست از محاصره دار السلام بازداشته رايت مراجعت برافراشت و بعد از آن در بغداد وبائى عظيم اتفاق افتاده جمعى كثير وفات يافتند و در سنهء اثنى و خمسين و خمسمائه المقتفى لامر اللّه فرمود تا درى در غايت تكلف به جهت خانه كعبه ساختند و به مكه برده نصب نمودند و در كهنه را ببغداد آوردند و از چوب آن جهة خود تابوتى ترتيب داد و در سنهء خمس و خمسين و خمسمائه به مرض موت گرفتار شده روى بدار القرار نهاد ذكر المستنجد بالله ابو المظفر يوسف بن محمد و بيان آنچه در ايام اقبال او واقع شد از نيك و بد مقتضيان آثار سابقه و مستحفظان اخبار لاحقه آوردهاند كه ولادت يوسف بن مقتفى در غره ماه ربيع الآخر سنهء عشر و خمسمائه اتفاق افتاد و چون بسن رشد و تميز رسيد مقتفى منصب ولايتعهد خود به دو داد و او را المستنجد باللّه لقب نهاد اما در وقتى كه مقتفى بسكرات موت گرفتار گشت پسر ديگرش ابو على داعيهء خلافت نموده مادر آن پسر از امرا و اركان دولت رشوتها قبول كرد كه بعد از وفات مقتفى ابو على را بر مسند خلافت نشانند آن جماعت گفتند كه ما دست بيعت بمستنجد دادهايم حالا بچه تأويل نقض عهد نمائيم مادر ابو على گفت كه چون مستنجد بديدن پدر آيد من خاطر از ممر او فارغ گردانم آنگاه جمعى از كنيزكان را كاردها داده در كمين نشاند كه چون مستنجد پاى در آن خانه نهد دست بردى نمايند و يكى از خواجهسرايان برين مكيدت اطلاع يافته صورت قضيه را معروض عضد الدين كه او را استاد الدارمى گفتندى گردانيد و عضد الدين مستنجد را تنبيه نموده او در غايت احتياط نزد پدر رفت و چون مقتفى رخت سفر آخرت بربست و مستنجد بر مسند خلافت نشست ابو على را با مادرش محبوس كرده مجموع آن كنيزكان را در دجله افكند و مستنجد بوفور فراست و كياست موصوف بود و بتمهيد بساط عدالت و رعيتپرورى معروف مردم مقررپيشه را هميشه منزجر مىساخت و هرگز گوش بجانب سخن ساعى و نمام نمىانداخت نقل است كه مستنجد نوبتى بحبس يكى از غمازان فرمان فرمود و آن