غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

300

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

گفتار در بيان كشته شدن يحكم ماكانى و ذكر بعضى ديگر از حوادث عالم فانى حاويان فضايل نفسانى آورده‌اند كه مقارن جلوس متقى بر مسند جهانبانى به حكم بجكم فوجى از ملازمان او ببغداد آمده آنچه تعلق بخلفا ميداشت از اسبان تيزرفتار و شتران باربردار و امتعهء گران‌بها و ديگر اشياء جهة خاصه او بحيطهء ضبط درآوردند و اين حركت بر وى مبارك نيامد زيرا كه هم در آن اوان با مردمى اندك و اميد فراوان عزيمت شكار كرد و در اثناء راه شنود كه جمعى از اكراد وافراستعداد در آن نواحى منزل گزيده‌اند و حرص جمع اموال او را بر آن داشت كه آن طايفه را غارت نمايد و اكراد از عزيمت بجكم وقوف يافته بصوب فرار شتافتند و يحكم تعاقب نموده در آن اثناء بكردى نزديك رسيده دو تير بجانب او انداخته هردو خطا شد و از غايت غضب از عقب او تاخته در آن حال غلامى از آن زمره نيزهء بر تهيگاهش زد و بجكم از پشت زين به روى زمين افتاده غلام بانمام مهم او پرداخت و بعد از اين واقعه حاكم بصره ابو عبد اللّه بريدى بطمع امير الامرائى روى توجه ببغداد نهاد و ميان او و بعضى از تركان مهم بحرب انجاميده بريدى مراجعت كرد اما در سنهء ثلثين و ثلاثمائه نوبت ديگر علم طغيان افراشته بر دار السلام مستولى گشت و از مراسم قتل و غارت دقيقهء مهمل نگذاشت و متقى پوشيده و پنهان با فوجى از مخصوصان بموصل رفته از ناصر الدوله و سيف الدوله پسران عبد اللّه بن حمدان كه والى موصل و شام بودند مدد خواست و ايشان انگشت قبول بر ديده نهاده با سپاه موفور متوجه بغداد گشتند و بريدى از مقاومت آن لشكر عاجز شده به طرف واسط گريخت و متقى بدار السلام درآمد ناصر الدوله بريدى را تعاقت نمود و در حدود مداين بوى رسيده بضرب تيغ و سنان او را شكستى فاحش داد و در ماه ربيع الاول اين سال ابو عبد اللّه الحسين بن اسمعيل المخاملى القاضى بقضاء اجل گرفتار گشت و آن جناب مدت شصت سال در كوفه بمنصب قضا منصوب بود و چندگاهى بفيصل قضاياء فارس نيز قيام نمود و در اواخر اوقات حيات از آن شغل استعفا فرمود در تصحيح المصابيح مسطور است كه در مجلس درس حديث ابو عبد اللّه ده هزار كس حاضر ميشدند و در همين سال محمد بن عبد الملك بن فرج القرطبى كه از مشاهير محدثانست و بر سنن ابى داود كتابى تأليف نموده وفات يافت و در سنهء احدى و ثلثين و ثلاثمائه منصب امير الامرائى بغداد بر توزون كه از جمله امراء مقرب بجكم بود قرار گرفت و در سنهء اثنى و ثلثين و ثلاثمائه بسببى از اسباب ميان متقى و توزون غبار كدورت ارتفاع يافته خليفه پس از قتال به طرف رقه گريخت و از اخشيد كه در آن زمان حاكم مصر بود مدد طلبيد و آخشيد برقه رسيده متقى را گفت مناسب آنست كه مصر را بقدوم شريف مشرف گردانى تا لشكر بسيار فراهم آورده از سر اقتدار متوجه دفع شر توزون شويم متقى اين نصيحت را بسمع قبول