غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

260

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

خلافت‌پناه شتافت و شاهك را خبردار كرد تا مرا گرفته بدينجا آورد مامون بعد از شنيدن اين سخن مروت پيرزن و شاهك را مستحسن داشته مبلغى زر نزد عجوزه فرستاد و زبان بستايش شاهك بگشاد و بازرگانرا نكوهش نموده باخراج او از بغداد مثال داد و چون فضل بن الربيع خلعت با بهجت عفو پوشيد در دار السلام بغداد مانند ساير عباد اوقات ميگذرانيد تا وقتى كه متوجه عالم آخرت گرديد و در شب سيزدهم جمادى الاخرى سنهء سبع و مأتين بروايتى كه در روضة الصفا مسطور است عسسان بغداد ابراهيم بن مهدى را كه در كسوت نسوان با دو عورت از منزلى ميگريخت شناخته بگرفتند و پيش مأمون بردند و ابراهيم فصلى در باب فضيلت عفو و اغماض تقرير كرده مامون از جريمهء عم خود تجاوز فرمود اما او را در همان لباس با امراء و اركان دولت نمود نقلست كه مامون بعد از وصول ببغداد در باب وجدان ابراهيم اهتمام تمام ظاهر ساخته گفت هركس ابراهيم را نزد من آورد صد هزار درم بوى مىدهم و اين خبر بسمع ابراهيم رسيده در غايت ترس و بيم هرروز بمنزلى و هرشب جاى ميگذرانيد و در آن اوقات او را امور غريبه پيش آمد از جمله اين حكايت مشهور است كه ابراهيم گفت نوبتى در نيم‌روز كه حرارت بر هوا استيلا داشت بنابر توهمى كه روى نمود هيأت خود را تغيير داده از كنج اختفا بيرون آمدم تا زاويهء ديگر پيدا كنم در اثناء راه بكوچهء پيش‌بسته رسيدم و بر در سرائى مردى سياه چرده ايستاده ديدم با او گفتم كه توانى كه مرا ساعتى در منزل خود جاى دهى گفت بلى به اين خانه درآى و چون بقول او عمل نمودم در خانه را از بيرون بسته ناپيدا شد با خود گفتم از آنچه انديشه داشتم پيش آمد و ظاهرا اين شخص مرا شناخته رفت كه مامون را خبردار گرداند اما بعد از لحظهء آنشخص بازآمده قطعهء گوشت و نان و ديگ و كاسه و كوزه نو و فرشى پاكيزه همراه آورد و زبان اعتذار گشاده گفت من مردى حجامم و چنان گمان مىبرم كه تو از اشياء معموله من متنفر باشى لاجرم زمانى از ملازمت تخلف نموده اشياء غيرمعموله بدست آوردم ابراهيم گويد از كياست آن مرد متعجب شده بطبخ مشغولى كردم و طعامى لذيذ پختم و بعد از استيفاء طعام صاحب‌خانه گفت اگر ميل دارى مقدارى شراب حاضر سازم و در خدمت تو امروز بلهو و طرب بگذرانم گفتم اختيار پيش تست و حجام شيشهء بادهء لعل‌فام بحضور آورده چون هركدام سه پياله آشاميديم عودى ظاهر ساخت و گفت هرچند گستاخى مىشود ميخواهم كه بندهء خود را باستماع غنا و سرود مسرور گردانى گفتم ترا از كجا معلوم شد كه مرا ازين فن نصيبى هست گفت تو مشهورتر از آنى كه كسى ترا نشناسد ابراهيم بن مهدى توئى كه مامون قبول كرده است كه به كسى كه او را از تو واقف سازد صد هزار درم انعام نمايد ابراهيم گويد چون اين كلام از حجام شنيدم عود را بر كنار نهادم و خواستم كه آغاز تغنى نمايم گفت ملتمس آنست كه نخست من سرود گويم و صوتهائى را كه در عمل آورده باشم تو آنها را بگوئى و من متوجه او گشته حجام عملى چند گفت كه حيرت نمودم و پرسيدم كه اين فن را از كه آموخته‌اى