غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

251

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

آثار كياست مشاهده كرد در وقتى كه تنها بود با وى گفت كه در بشرهء تو علامت قابليت بى نهايت است حيف باشد كه آن را ضايع گردانى مناسب آنكه مصاحبت من اختيار نمائى و كسب فضيلت فرمائى ابو نواس گفت كه تو كيستى گفت ابو اسامة بن الخباب ابو نواس گفت و اللّه كه صيت بلاغت ترا شنيده بودم و ميخواستم كه جهت ادراك ملاقات تو بكوفه شتافته اشعار ترا بشنوم آنگاه ابو اسامه ابو نواس را همراه خود ببغداد برد و ابو نواس در عراق نشوونما يافته سرامد شعراء دوران شد و پيوسته ملازمة هارون الرشيد نموده بين الجانبين حالات غريبه بوقوع مىانجاميد از جمله آنكه هارون الرشيد شبى در گرد قصر خود ميگشت ناگاه يكى از جوارى جميله را مست افتاده ديد و حال آنكه پيش از اين نوبتى از آن جاريه التماس مواصلت كرده بود و مبذول نيفتاد لاجرم در آن شب فرصت غنيمت دانسته على الفور بالاى او نشست و بند ازار او را بگشاد و جاريه آغاز تلاش كرده چنانچه معجر از منكبين او پايان افتاد آنگاه بنياد ملايمت نموده گفت يا امير المؤمنين امشب مرا مهلت ده تا فردا ترا به مقصود رسانم و هارون دست ازو بازداشته صباح محرمى پيش آن عياره فرستاد و طلب وفاء وعده نمود جاريه قاصد را گفت امير المؤمنين را بگوى كه ( كلام الليل يمحوه النهار ) و قاصد بازگشته و اين مصراع را بر هارون خوانده رشيد گفت ببين كه از شعرا در بيرون كيست آنشخص احتياط كرده بازآمد و گفت رقاشى و ابو مصعب و ابو نواس حاضرند آنگاه رشيد آن سه كس را طلبيده فرمود كه ميخواهم كه هريك قطعهء در سلك نظم كشيد كه مصراع اخير آن اين باشد كه مصراع كلام الليل يمحوه النهار و شعراء اين معنى را ملتزم شده رقاشى گفت كه شعر متى تصحوا و قلبك مستطار و قد منع القرار فلا قرار * و قد تركتك صبا مستهاما فتاه لا تزور و لا تزار * اذا وعدتك صدت ثم قالت كلام الليل يمحوه النهار * و ابو مصعب گفت كه شعر اما و اللّه لو تجدين وجدى * لما وسعتك فى بغداد دار فكيف و قد تركت العين عبرى * و فى الاحشاء من ذكراك نار فقالت انت مغرور بوعدى كلام الليل يمحوه النهار و ابو نواس گفت كه شعر و ليلة اقبلت فى القصر سكرى و لكن زين السكر الوقار * و هذا لريح اردافا ثقالا و غضافيه رمان صغار * فقد سقط الردى عن منكبيها من التجميش و الخيل الازار * مددت يدى لها ابغى التماسا فقالت فى غدمنك المزار فقلت الوعد سيدتى فقالت كلام الليل يمحوه النهار و هارون الرشيد از شنيدن اشعار ابو نواس متغير شده هريك از آن دو شاعر را هزار دينار انعام نمود و بضرب عنق ابو نواس حكم فرمود ابو نواس گفت يا امير المؤمنين سبب قتل من چيست هارون جواب داد كه ظاهرا تو در شب گذشته در قصر من بودهء و كيفيت واقعهء مرا مشاهده نموده‌اى ابو نواس گفت و اللّه كه من دوش در خانهء خود خواب كرده‌ام اما بنور فراست بدانچه واقع بوده پى بردم و اين قطعه بنظم آوردم هارون تصديق فرموده مبلغ ده هزار دينار بوى بخشيد و در سنهء تسع و تسعين و مائه ابو سفيان وكيع بن الجراح كه از جمله علماء و