غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

247

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نمودند روزى چند بين الاخوين طريق موافقت مسكوك بوده بالاخره غبار نزاع بر وجهى ارتفاع يافت كه اصلا بر شحات سحاب نصايح نيك‌انديشان فروننشست و يكى از اسباب خلاف آنكه هارون در وقت وفات رشيد وصيت كرده بود كه آنچه از اموال و جهات همراه منست تسليم عبد اللّه مامون نمايند و ببغداد نبرند و بعد از فوت رشيد فضل بن الربيع كه پس از نكبت آل برمك بدولت وزارت رشيد رسيده بود بمقتضاء كتابتى كه از نزد محمد امين بوى آمد تمامى متروكات هارون الرشيد را همراه برداشته متوجه بغداد شد و چون مامون اين خبر شنود بنابر استصواب فضل بن سهل ذو الرياستين كه وزير و مشيرش بود و باصابت راى و تدبير اشتهار داشت قاصدى پيش فضل بن الربيع فرستاده طلب حقوق خود فرمود و رسول در نيشاپور بفضل رسيده و باداء پيغام قيام نموده بىنيل مقصود بازگشت آنگاه فضل بن سهل بعرض مامون رسانيد كه بعد ازين بر عهد و پيمان عراقيان اعتماد نتوان كرد زيرا كه در اول حال وصيت رشيد را اعتبار نه‌نموده حقوق ترا باطل گردانيدند اكنون مناسب آنست كه عالميان را بعدل و داد نويد داده در استمالت خواطر و استرضاء ضماير مراسم سعى و اهتمام مبذول دارى و هرروز بنفس نفيس در ديوان مظالم نشسته انصاف مظلوم از ظالم بستانى تا محبت تو در دل صغير و كبير و غنى و فقير جايگير شود و مامون برينموجب عمل نموده زمام رتق‌وفتق مهام ملك و مال را در كف كفايت فضل بن سهل ذو الرياستين نهاد اما فضل بن الربيع چون ببغداد رسيد ديد كه محمد امين اكثر اوقات را بمعاشرت و مباشرت و اسب تاختن و گوى باختن مصروف ميدارد و پرواى سرانجام امور مملكت و رعايت احوال سپاهى و رعيت ندارد لاجرم بر خاطرش گذشت كه اگر مهم بدين‌سان گذران باشد باندك زمانى مامون در خلافت استقلال يابد و از من انتقام كشد تقريبات انگيخته بامين گفت كه مصلحت در آنست كه مأمون و مؤتمن را از ولايت عهد خلع نموده پسر خود موسى را ولىعهد گردانى و از مردم بيعت بنام او بستانى و على بن عيسى و بعضى ديگر از امرا درين امر با فضل اتفاق نموده امين را بنقض ميثاق ترغيب نمودند و محمد امين اين معنى را پيش نهاد همت ساخته در اوائل سنهء اربع و تسعين و مائه قاسم مؤتمن را از جزيره بغداد طلبيد و حكومت آن مملكت را بخزيمة بن حازم مفوض گردانيد و پسر خود موسى را بالناطق بالحق ملقب كرده فرمود تا خطبا زبان بدعاء او بگشايند در تاريخ ابو حنيفهء دينورى مذكور است كه چون امين خاطر بر خلع مامون قرار داد در آن باب با كاتب السر خويش اسمعيل بن صبيح ابواب مشورت بگشاد اسمعيل نخست او را از ارتكاب آن امر منع نموده چون دانست كه امين از سر نقض عهد نميگذرد گفت اگر خاطر امير المؤمنين برينصورت قرار يافته كه مامون را از امارت معاف دارد صلاح در آن مينمايد كه ما فى الضمير خود را ظاهر نكند و استمالت‌نامهء نزد مامون فرستد و در آن مكتوب مندرج گرداند كه مرا جهت تمشيت مهام خلافت و سرانجام امور مملكت بحضور تو احتياجست بايد كه بىتوقف بدينجانب توجه نمائى تا بمعاونت و مشاووت