غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
223
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
نمود و در وقتى كه ابراهيم بن عبد اللّه رضى اللّه عنه بر ابو جعفر دوانيقى خروج كرد يعقوب در خدمتش بود و بعد از شهادت ابراهيم بدست منصور گرفتار گشته محبوس شد و چون مهدى بر مسند خلافت نشست او را از زندان بيرون آورده در سلك ملازمان انتظام داد و بنابر آنكه يعقوب مردى نديمشيوهء شيرينسخن بود باندك زمانى صاحب ديوان شده از غايت تقرب محسود اماثل و اقران گشت در اين اثنا از دستبرد قضا سم ستورى بپاى يعقوب رسيده ساقش بشكست و روزى چند از ملازمت محروم مانده در آن ايام كه داخل شهور سنهء سته و ستين و مائه بود ارباب حسد كيفيت اخلاص و محبت يعقوب بن داود را نسبت بسادات بخليفه گفته خاطر مهدى را بر وى متغير گردانيدند على بن يعقوب گويد كه پدرم گفت چون پاى من نيك شد روزى مهدى مرا طلبيد و من بدار الخلافه رفته مجلسى ديدم در غايت آراستگى و كنيزكى خوبصورت مشاهده نمودم كه نزديك بمهدى نشسته است و خليفه مرا مخاطب گردانيده گفت كه اى يعقوب اين محفل به نظر تو چون مينمايد گفتم امير المؤمنين را بقا باد به خوبى اين مجلس در عالم كمتوان يافت مهدى گفت اين مجلس را با فرش و اوانى كنيزك به تو بخشيدم بار ديگر زبان بدعاء خليفه گشاده مهدى فرمود كه مرا به تو حاجتى است و من برخواسته بعرض رسانيدم كه بنده را چه حد آن باشد كه به اين عبارت به خدمت مأمور شود هرحكمى كه صادر گردد منت بر جان نهاده قبول نمايم مهدى گفت بخداى كه چنان كنى كه من گويم گفتم آرى گفت دست بر سر من نه و سوگند بخور بموجب فرموده عمل نمودم آنگاه صد هزار درم به من انعام كرده گفت ميخواهم كه فلان علوى را بقتل رسانى و مرا از دغدغه مخالفتش برهانى و من كنيزك را با اسباب مجلس به خانه برده علوى را طلبيدم و او را مرد خردمند سنجيدهگوئى يافتم و در اثناء محاوره با من گفت كه اى يعقوب تو روا ميدارى كه در روز قيامت به خون پسر دختر پيغمبر خود ماخوذ كردى گفتم لا و اللّه اما بگوى كه چه بايد كرد گفت دست از من بازدار تا در نيمشب به طرفى بيرون روم و از خوف هلاكت ايمن شوم و با من شرط و پيمان در ميان آورد كه بر مهدى خروج نكند آنگاه او را با دو رفيق گسيل نمودم و آن كنيزك از صورت واقعه آگاهى يافته فى الحال نهانى كس پيش مهدى فرستاد و او را برين حال اطلاع داد و مهدى همدرآن شب جمعى را روان ساخت تا علويرا با رفيقانش گرفته بدار الخلافت بردند يعقوب گويد كه چون روز ديگر بملازمت مهدى رفتم پرسيد كه علويرا چه كردى جواب دادم كه خاطر امير المؤمنين را از وى فارغ گردانيدم گفت مرد گفتم آرى فرمود كه بخداى كه چنين است گفتم بلى گفت دست بر سر من نه و سوگند بخور بموجب فرموده عمل نمودم بعد از آن مهدى آواز بركشيد كه اى غلام مردمى را كه در اينخانهاند بيرون آر و غلام در خانه گشاده علويرا با رفيقانش بمجلس آورد و من غرق عرق خجالت گشته از پاى درافتادم پس مهدى اشارت كرد تا مرا بزندان برده در تك چاه تاريك انداختند و من مدتى در آنموضع موحش مانده قوت چشم من نقصان پذيرفت و موى اندام من مانند موى چهارپايان بلند و درشت