غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

216

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

در انواع فضايل نفسانى سيما علم سير و اخبار مهارت داشت درگذشت و او نخستين شخصى است كه متصدى تأليف كتاب سير و مغازى گشت وفاتش در بغداد اتفاق افتاد و در مقبرهء خيزران مدفون شد و در همين سال معن بن زايدة الشيبانى كه در عدل و شجاعت بسان رستم بىبدل بود و در جود و سخاوت مانند حاتم ضرب المثل بضرب تيغ جمعى از بيباكان سيستان شربت شهادت چشيد و معن در ايام ايالت بنى مروان مدتى مديد در بعضى از ولايات عراق عجم و آذربيجان بحكومت اشتغال داشت و به قدر امكان در زمان امارت خود اعلام نصفت و احسان مىافراشت و بعد از ظهور ابو مسلم و فرار نصر بن سيار معن را نيز در آن ولايات مجال قرار نمانده بيزيد بن هبيره پيوست و در وقتى كه ابو جعفر منصور بر يزيد استيلا يافته واسط را فتح كرد معن بگوشه گريخته مدتى در زواياء اختفا روزگار ميگذرانيد و چنانچه سابقا مسطور شد در آن روز كه راونديه بر منصور خروج كردند معن از كنج كاشانه بيرون آمده در دفع آن طايفه لوازم شجاعت بتقديم رسانيد بنابرآن منصور او را مشمول عنايت و التفات گردانيده بايالت ولايت يمن سرافراز ساخت و پس از چند گاه كه معن در آن مملكت بتمهيد بساط معدلت پرداخت معزول شده حكومت سيستان بوى تعلق گرفت و در سيستان روزى در سرابستان خويش نشسته حجامت ميكرد و بعضى از صناع در نظر او به كار خود مشغول بودند كه ناگاه جمعى از مردم شرير با تيغ تيز درآمده آن حاكم عادل بادل را بقتل رسانيدند و بيرون رفتند و برادرزاده معن يزيد بن زايده آن قوم ناپاك را تعاقب نموده همه را بتيغ انتقام بگذرانيد و از معن بن زايده حكايات پرفايده در باب جود و كرم و ساير محاسن شيم بين المورخين مشهور است و در كتب متقدمين بتفصيل مسطور از جمله آنكه روزى معن بر مسند حكومت نشسته بود و با امراء و وزراء و ندماء از هرجانبى حرف درپيوسته كه ناگاه اعرابى درآمد و در برابر او ايستاد و زبان به گفتن اين بيت بگشاد شعر اتعرف اذ قميصك جلد كبش * و اذ نعلاك من جلد البعير معن گفت آرى ميدانم اعرابى بازگفت كه ( فسبحان الذى اعطاك ملكا و علمك الجلوس على السرير ) معن فرمود كه الحمد للّه اعرابى بار ديگر بر زبان آورد كه شعر فاقسم لاحييك الليالى * مدتى عمرى بتسليم الامير معن گفت ازينجهت ترا باكى نيست اعرابى گفت كه ( و لا اتى بلاد انت فيها و لو خرت الشام مع الشعور ) معن فرمود كه من ترا دانا گردانم بمنزلى كه آنجا توانى بود عرب گفت كه شعر فمرنى يا بن زايدة بمال * و زاد او عزمت على المسير معن يكى از غلامان خود را مخاطب گردانيده گفت هزار درم به او ده عرب گفت كه شعر قليل ما امرت به وانى * لاطمع منك بالشىء الكثير معن فرمود كه اى غلام هزار درم ديگر زياده كن عرب گفت كه شعر كانك اذا ملك الملك زرقا * بلا عقل و لا جاه خطير معن گفت اى غلام هزار درم ديگر بر آن بيفزاى عرب گفت كه شعر ملك الجود و الافضال جمعا فبذل * يديك كالبحر العزيز معن فرمود كه اى غلام آن سه هزار درم را مضاعف گردان و اعرابى شش هزار درم ستانده دعاگو و ثنا