غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
207
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بود و الا اين منصب را درين سال به تو مفوض مىساختم و اينمعنى بر خاطر ابو مسلم گران آمده نزد ياران بر زبان آورد كه ايشان خود هميشه در جوار خانهء كعبهاند بايستى كه امسال امارت قافله به من تعلق گرفتى القصه چون موسم نزديك شد ابو جعفر و ابو مسلم متوجه حريم حرم گشته در آن سفر دويست قطار شتر مطبخ و حويج خانهء ابو مسلم را ميكشيد و او يك منزل بر منصور سبقت گرفته ندا فرمود كه هيچ آفريده از قافله طعام نپزد و جميع همراهان روزى دو نوبت بر سر خوان آمده چيز خوردند و مردم برين موجب عمل نموده دعوت مستوفى مىيافتند نقلست كه در آن اوان روزى ابو مسلم ديد كه شخصى بطبخ اشتغال دارد بسياستش حكم كرد و آنشخص گفت بيمارى دارم و جهة او آش پرهيز مىپزم ابو مسلم دست از آنكس بازداشته فرمود تا بعد از آن براى مرضى نيز مزوره پزند و چون ابو مسلم به مكه رسيده از مناسك حج بازپرداخت بعضى از مسافران و جملهء مجاوران حرم را الباس كرد و آنمقدار خير و احسان در آن سفر از ابو مسلم صادر شد كه مردم او را امير حقيقى و ابو جعفر را امير مجازى ميگفتند و در وقت مراجعت ابو جعفر خبر رسيد كه نبض سفاح از حركت بازايستاده و انتقالش بعالم عقبى دست داده و كيفيت وفات سفاح چنان بود كه روزى روى خود را در آئينه ديده گفت ( اللهم انى لا اقول كما قال سليمان بن عبد الملك انا الملك الشباب و لاكنى اقول اللهم عمرنى طويلا فى طاعتك ممتعا بالعافية ) و هنوز ازين دعا فارغ نگشته بود كه آواز غلامى شنيد كه با ديگرى ميگفت كه مدت ميان ما و تو دو ماه و پنجروز مانده است و به اين سخن تطير نموده كلمهء حسبى اللّه بر زبان راند و بعد از روزى چند تب كرده آبله برآورد و چون از حديث غلام شصت و پنج روز درگذشت در سيزدهم ذى الحجة حجهء مذكوره دست قضا روزنامهء حياتش درنوشت و چون ابو جعفر برين حادثه اطلاع يافت در همان موضع توقف كرد تا ابو مسلم بوى پيوست و صورت واقعه را با او در ميان نهاده گفت صلاح در آنست كه تو بر سبيل تعجيل بانبار شتابى و در ضبط مملكت و استمالت سپاهى و رعيت سعى نمائى و ابو مسلم بموجب فرموده بر جناح استعجال در حركت آمده و با ده سوار جرار بانبار رسيده ديد كه عيسى بن موسى بن على بن عبد اللّه ابن عباس مردم را بخلافت خويش دعوت مينمايد و ابو مسلم خلايق را از بيعت عيسى مانع آمده ديگر كسى ملتفت به حال عيسى نشد و منصور نيز متعاقب به شهر نزول نموده عيسى به خدمت او شتافت و مراسم اعتذار بجاى آورده ابو جعفر ازو عفو كرد و بروايت حمد اللّه مستوفى چون ابو مسلم بانبار رسيد داعيه فرمود كه عيسى را بخلافت بردارد و عيسى از قبول آن امر امتناع نمود و العلم عند اللّه المعبود ذكر خلافت ابو جعفر منصور دوانيقى او نيز مانند برادر خود عبد اللّه نام داشت و منصور لقب اوست و منصور را بسبب مبالغه در بخل و امساك ابو دوانيق و دوانيقى ميگفتند و ابو جعفر دوانيقى در اوائل سنهء