غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
194
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و در سنهء تسع و عشرين و مائه ابراهيم امام ابو مسلم را طلب داشت و او با هفتاد نقيب نهضت فرموده چون بقومش رسيد مكتوبى از نزد ابراهيم امام وصول يافت مضمون آنكه از منزلى كه اين مكتوب به تو رسد بازگرد و در خراسان باظهار دعوت زبان گشاده قحطبة بن شبيب را بدين جانب روان گردان و ابو مسلم قحطبه را با هدايا به طرف مكه فرستاده خود بمرو بازگشت و نامه ابراهيم را بسليمان بن كثير نموده داعيان به اطراف بلاد خراسان متفرق گردانيد تا بيعتيان را از فرمان ابراهيم آگاه سازند و چنان مقرر كردند كه در اواخر ماه رمضان سنه تسع و عشرين و مائه خروج نمايند در روضة الصفا مسطور است كه در آن اوان ابو مسلم مردم خود را فرمود تا بهيأت اجتماعى متلبس بلباسهائى كه يكرنگ داشته باشد شوند تا هررنگى كه مناسب داند شعار خود سازد و آنجماعت كرة بعد اخرى تغيير لباس كرده هيچكدام موافق مزاج ابو مسلم نيفتاد و چون جامهاى سياه پوشيده و دستار هاى سياه بسته به خدمت مبادرت نمودند از آن رنگ هيبتى در دلش افتاد و لباس سياه شعار سپاه ساخت و در شب بيست و پنجم شهر رمضان كه موعد خروج بود ابو مسلم و سليمان ابن كثير با مجموع متابعان از صغير و كبير لباسهاى شبرنگ دربر كرده در حدود مرو كه معسكر ايشان بود آتش بسيار برافروختند و در آن ايام خلق كثير از فرق انام در ظل اعلام ظفر اعلام ابو مسلم جمع گشته چون هلال شوال بفرخى و اقبال بر منبر نه پايهء گردون برآمد ابو مسلم در روز عيد سليمان بن كثير را فرمود تا بخلاف بنى اميه بىاذان و اقامه باقامت نماز عيد و شرايط امامت قيام و اقدام نمايد و بعد از آن بر منبر رفته ايستاده خطبه خواند و سليمان بموجب فرموده عمل نموده پس از آنكه از منبر فرود آمد ابو مسلم خوان كرم بگسترد و خلايق را طعام داد آنگاه بنصر بن سيار كه بمدافعه خديع كرمانى درمانده بود نامهء نوشت و آيات قرآنى در آن كتابت درج كرده او را به بيعت عباسيان خواند و چون آن مكتوب بنصر بن سيار رسيد متحير و سراسيمه گشته بعد از هشت ماه يا هيجده ماه غلام خود يزيد را با چند هزار سوار بمحاربهء ابو مسلم نامزد كرد و ابو مسلم مالك بن هثيم خزاعى را بمقاتله يزيد فرستاده نايره قتال ملتهب گرديد و در اثناء ارتفاع غبار هيجا از سپاه مالك عبد اللّه طائى زخمى بر يزيد زده او را اسير گردانيد و نزد ابو مسلم برد و ابو مسلم برعايت آن غلام اهتمام نمود و چون جراحتش اندمال يافت اجازتش داد تا پيش خواجهء خود رود و يزيد نزد نصر رفته آنچه از اعمال حميده و افعال پسنديدهء ابو مسلم مشاهده نموده بود عرض كرد و گفت ظن من چنانست كه مهم ايشان عنقريب ترفع تمام خواهد يافت و اگر من مملوك تو نمىبودم مفارقت ابو مسلم اختيار نمىنمودم و از شنيدن امثال اين سخنان پريشانى تمام بحواشى ضمير نصر راه يافته چون خديع كرمانى در برابرش نشسته بود نتوانست كه ديگر لشكر بحرب ابو مسلم فرستد و در خلال آن احوال شيعهء آل عباس از اطراف و جوانب ديار خراسان بابو مسلم پيوستند و ابو مسلم بجانب نصر بن سيار و خديع كرمانى نهضت نموده در ميان دو خندق كه ايشان در گرد معسكر