غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
184
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
صعب دست داده كفار بصوب فرار شتافتند و درين سال بهلول بن بشر شيبانى بقريهء از قراى موصل رسيده غلام خود را فرمود كه مقدارى سركه بخر و غلام از كمال حماقت عوض سركه شراب ستانده در نظر خواجه آورد بهلول غلام را زجر كرد و گفت شراب را به بقال رد كن و بهايش را بستان بقال قبول ننمود و بهلول كيفيت معامله را به حاكم آن قريه رسانيده حاكم گفت شراب از تو و قوم تو بهتر است و بهلول كينه او را در دل گرفته چهل كس را با خود متفق ساخت و بيك ناگاه به آن قريه رفته بناء حيات آنشخص را برانداخت و والى كوفه ششصد نفر از لشكر بدفع شر بهلول فرستاده بهلول با هفتاد كس كه در زمان تابع فرمان او بودند با آن سپاه حرب كرد و سردار ايشانرا كشته بقيه متفرق شدند و لشكر ديگر بيشتر از پيشتر از كوفه بجنك بهلول رفته آن طايفه نيز بدستور ياران سابق مراجعت نمودند و سيم نوبت قرب بيست هزار كس از كوفه و موصل متوجه بهلول شده در اين نوبت برو غالب آمدند و در اثناء محاربه بهلول بقتل رسيد و در سنهء عشرين و مائه اياس بن سلمة بن الاكوع رضى اللّه عنه اساس حيات را وداع كرد و همدرين سال اسد بن عبد اللّه از روبهبازى زمانه بچنگ گرك اجل گرفتار شد و امارت خراسان بر نصر بن سيار قرار يافت و در سنهء احدى و عشرين مسلمة بن عبد الملك بن مروان كه بصفت شجاعت موصوف بود بعالم عقبى شتافت و همدرين سال حماد بن ابى سليمان فقيه كوفه و عبد اللّه بن كثير كه يكى از قراء سبعه است و ابو بكر بن محمد بن عمرو كه قاضى مدينه بود بعالم آخرت توجه نمودند ذكر ظهور و شهادة زيد بن امام زين العابدين على نبينا و عليهما السلام و بيان شمهاى از تتمه وقايع ايام حكومت هشام زمرهاى از مورخان آوردهاند كه در آن زمان كه خالد بن عبد اللّه القشيرى از قبل هشام بن عبد الملك مالك ولايات عراق بود نوبتى زيد رضى اللّه عنه باتفاق داود بن على بن عبد اللّه بن عباس و محمد بن عمر بن على بن ابو طالب رضى اللّه عنهم بديدن او رفتند و خالد صلات كرامند و جوايز دلپسند نزد آن سه سعادتمند فرستاد و چون خالد از امارت معزول گشته و يوسف بن عمر الثقفى كه در اوايل حال از قبل هشام امير يمن بود بجاى او حاكم شد بهشام نوشت كه خالد از زيد بن على بن الحسين رضوان اللّه عليهم مزرعهء خريده است بده هزار دينار و ثمن تسليم نموده و مزرعه را نيز به او بازگذاشته هشام زيد و داود و محمد را بشام طلبيده از كيفيت آن قضيه استعلام فرمود و ايشان سوگند ياد كردند كه آنچه يوسف به تو نوشته است موافق واقع نيست هشام تصديق نمود اما گفت كه شما را بعراق بايد رفت و بحضور يوسف و خالد درين قضيه سخن بايد گفت و ايشان بكراهيت تمام سفر عراق پيش گرفتند و بعد از وصول و مرافعه آن قضيه چيزى بر زيد رضى اللّه عنه ثابت نشد و آن جناب با اصحاب رخصت انصراف يافته چون بقادسيه منزل گزيد مكاتيب كوفيان بوى رسيد مضمون آنكه بكوفه